خنده گری!


منزل
تماس
 

۱۳۸٦/٢/۱٤

 

از به به از ، به از از به

 


چون جود ازل بود مرا انشا کرد
بر من ز نخست درس عشق املا کرد
و آنگاه قراضه ی ریزه ی قلب مرا
مفتاح در خزینه ی " معنی " کرد
                                                خیام

( ویرایش دوم ) (۱۲)

تحول متن و استناد آن به چرخشهایی که از یک منظر تازه من را در یک رواج اولیه ی در بطن خود و متون پیشا فوکویی می رساند و این واقعیت که ما در حال حاضر دوران نوینی از فعالیتهای ارگانیک و حتی گرایشات یک یکم و دو یکم را تجربه می کنیم و خصیصه ای که به انتشار فرا متن دامن(1) می زند و آن را ادامه می دهد باید دیر یا زود در بستری از بازتاریخی باژگونه ی ژرفنگرانه ما را به این واقعیت برساند که این متن از سطر اول تا به اینجا دارای هیچ معنایی نبود و صرفن از یک سری جملات و کلمات که به صورت تصادفی از صفحات مختلف برداشته شده و با استفاده از قواعد دستور زبان به هم چسبانده شده ، تشکیل شده است .

اگر شما نیز تصادفن از جمله ی افرادی بودید که این متن را جدی گرفتید بیایید ببینم که چه عواملی باعث می شود که ما یک متن را در وهله ی اول "متن " به حساب بیاوریم و در مرحله ی بعد تلاش کنیم تا پیامی از آن را ادراک نمايم. به عبارت دیگر شروع به استخراج " معنی " از آن کنیم . من عوامل موثر در این فرایند را به گروه ... درونی.... و .... بیرونی .... تقسیم کرده ام ، عوامل بیرونی به تمام آیتمهایی گفته خواهد شد که به ظاهر در بیرون از ذهن ما در جهان پیرامون ما داری حضور تاثیر گذار هستند و عوامل درونی در برگیرنده ی عوامل درون ذهنی ما خواهند بود :


عوامل بیرونی :

1-  مشروعیت :

 " که گفت " ... " از/در کجا گفت " ... " چه گفت " 

که گفت :

گوینده کیست ؟ آیا ما او را می شناسیم ؟ این عامل در جهان هنر تحت عنوان " امضا " شناسایی و مورد بحث قرار می گیرد. به عبارتی چه کسی مسئولیت محتوا را به عهده گرفته است ؟ بدون شک شما به متنی  که در پایین و یا کنار تیتر آن نام رولان بارت را مشاهده کنید نگاه جدی تری خواهید داشت تا متنی که نامی ناشناخته و البته این روزها نامی ایرانی- وطني به عنوان امضا در زیر آن قرار داشته باشد . ( ما ظاهرن یک نام خارجی ناشناحته را این روزها حتی به یک نام آشنای ایرانی ترجیح می دهیم )

از/در کجا گفت :

عامل موثر دیگر در فرایند مشروعیت در این نکته نهفته است که ما متن مورد نظر را در کجا می بینیم ، یک کتاب از یک انتشارات معتبر ، یک مجله ی تخصصی ، یک هفته نامه پر از داستانهای " چرا شوهرم مرا کتک می زند " و " مادر شوهرم از من متنفر است " ، یک وب سایت مشهور ، یک وبلاگ ناشناخته و یا ... اگر خوب دقت کنیم خواهیم دید که این آیتم و جایگاه آن نیز در میزان اهمیتی که ما به " متن در برابر " می دهیم موثر است ... شاید ما یک متن ضعیف از یک آدم مشهور- در یک جایگاه معتبر - را به مراتب جدی تر و مفید تر از یک مقاله قوی از یک فرد ناشناخته در یک جایگاه کم اهمیت بیابیم ... و شاید حتی آن را مناسب برای مطالعه شناسایی نکنیم و نخوانده آن را "چرت " ارزیابی کرده و صفحه را ورق بزنیم .

چه گفت :

مهمترین عامل و این روزها کمترین عامل در میزان مشروعیت در " چه گفت " است ، کم اهمیت شدن این آیتم به عوامل زیادی مرتبت است که عمده ترین آن رو به رو شدن با " تل متن " در تمدن نوین است ... ما آنقدر فرصت نداریم که همه ی متون را بخوانیم و در پایان و بعد از اینکه دیدیم که " چه گفت " آن را ارزیابی کنیم. از همین منظر است که این روزها "تیتر " و " جلد "  از اهمیت بسیاری در جذب خواننده برخوردارند و تبلیغات که معمولن  ابزارهایش در دست ثروتمندان و قدرتمندان است از  یک موقعیت کلیدی برخوردار شده اند. ما ناچاریم برای گزینش آن متونی که در مدت کوتاه عمر خود فرصت مطالعه ی آنها را داریم به نشانه هایی از مشروعیت اعتماد کنیم که فقط قابل اعتماد بودنشان پس از آنکه دیدم " چه گفت " مشخص خواهد شد. یعنی زمانی که دیگر خوانش پایان یافته است ، ما سرمایه گذاری ذهنی و زمانی خود را انجام داده ایم و به عبارت دیگر مکانیسمهای فریب و رسانه ای _اگر در کار بوده اند_ کار خود را انجام داده اند .

عامل " که گفت" با فرایند شخصیت سازی رسانه ای و عامل " در/از کجا گفت " با موقعیت صد در صد رسانه ای خود ، قابلیت مورد سوع استفاده ی ابزاری قرار گرفتن را به خوبی دارا هستند و ما هم عملن چاره ای به غیر از اعتماد نداریم. در دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم روزانه هزاران صفحه متن و مقاله ی تازه منتشر می شود و فقط خدا می داند که در آنها "چه گفته " شده است ... ما می توانیم از دیگران بپرسیم اما این دیگران واقعن چقدر قابل اعتماد هستند؟ برای اینکه ما مطمئن شویم که متاثر از فرایندهای ناشی از جو سازی ها نیستند و اصلن مگر اطرافیان ما به چقدر از آن متون دسترسی داشته اند و از کجا معلوم که با چه ضریب دقتی و تحت چه حالتهای روانی آن متون را خوانش کرده اند!

2-  ساختار ( هرچند به ظاهر ) منظم ... رعایت تقریبی دستور زبان :

- همگونی و یکدستی بافت متن در دو حوزه ی محتوا و فرم در تعریف لبه هایی(2) برای تعریف حوزه ی تحت پوشش یک متن و دارا بودن پتانسیل برای برقراری پیوند ارگانیک درون ساختاری:
 
فرم : جلد ...عنوان...ابعاد و جنس کاغذ ... قرار گرفتن تحت یک تیتر ... پارگرافها ، نقطه گذاری ها و ...
محتوا : عناصر مشترک در اشارات و ارجاعات ( موضوع ) و ...

ذهن انسان در پی هر نظمی ناظمی را می بیند و به بر حسب یک عادت مبتنی بر خصلت تمدن کنونی در هر نظمی در فرم به صورت یک تداعی آزاد به دنبال یک محتوای هدفمند و منظم نیز می گردد. شما در ابتدای این مقاله یک تیتر می بینید. در زیر آن نامی که احتمالن قبلن از او چیزهایی خوانده اید ، متن از کلمات معنی دار تشکیل شده که همگی جایگاه دستوری خود را رعایت کرده اند ، علامت گذاری ها منظم هستند و به لحاظ محتوا هم همگی گویی حول موضوع واحدی می گردند. پس حتمن باید حرفی هم برای گفتن وجود داشته باشد ... این عوامل می توانند آنقدر قدرتمند باشند که اگر حرفی هم توی این دهان نباشد شما خودتان و برای گریز از یک چالش فکری حرف توی این دهان بگذارید و دقیقن همین ویژگی ذهنی انسان است که موتور حرکت شعر دهه ی هشتادی را به حرکت در می آورد ،  حرکت از مدلول به دال ... 

عوامل درونی :

1- قانون کلوژر (3) و پراگنانز (4)
2- گرایش به تفکر شاخه ای و طبقه بندی محتوای ذهن
3- تمایل به ساده سازی  ( هضم ) : " این یعنی چی ؟ "
4- ردگیری درونی پدیده های تازه ی بیرونی
5_ تمایل به داشتن مواضع روشن وشفاف از موضوعات
6- بازیگوشی ( فرهنگ تازه )
7-تمایل به حفظ وضعیت تعادل ( هموستازی ذهنی )

پیشنهاد می شود که این هفت ویژگی ذهنی انسان در صورتیکه به نحو مناسبی تحریک و ترغیب شوند می توانند نیرو محرکه ی مناسب و کافی به صورت بالفعل برای موتور حرکت مدلولی به سمت دال شوند.


-  قانون کلوژر و پراگنانز :

قانون کلوژر بیان می کند که :

 در انسان یک تمایل فطری به ادراک کامل تصاویر ناقص وجود دارد ، تمایلی برای بستن به هم و پر کردن خلاها در درون داده های حسی، و همچنین تمایلی برای دیدن متقارن و متعادل .(5)

 

شکل شماره ی یک


در ما اين تمايل وجود دارد كه تجربه هاي بیرونی ناكامل را به صورت درونی كامل كنيم. براي مثال: اگر شخصي به خطي نگاه كند كه تقريبا به صورت دايره است اما شكاف كوچكي در آن وجود دارد، آن شخص از لحاظ ادراكي آن شكاف را پر مي كند و به شكل ، مانند يك دايره ی كامل پاسخ مي دهد .


 اين اصل، مانند ديگر اصول گشتالتی ، از قانون كلي پراگنانز پيروي مي كند كه مي گويد :

« ما به جهان پيرامون به گونه اي پاسخ مي دهيم كه آن را در شرايط موجود به حداكثر معني دار سازيم» (6) این یک اصل سازماندهی گشتالتی است که بیان می کند که شکلهای نهایی درک و تجربه شده در ذهن به سمت یک ساختار منسجم تر ، تعریف شده تر ، منظم تر ، با ثبات تر ، ساده تر و پر معنی تر از آنچه که در واقعیت هست گرایش دارند . (7)

آگاهی از قانون کلوژر و پراگنانز پشتوانه ی روانشناختی محکمی برای شعرهای دهه ی هشتادی محسوب می شوند ، اگر ذهن انسان تمایل به کامل کردن تصاویر ناقص دارد و همچنین در هر موقعیتی تلاش می کند که آن را به حداکثر ممکن معنادار کند در این صورت شاعری که از این ویژگی ها آگاهی دارد تلاش نمی کند تا تصاویری کامل با معنایی بسته ارائه دهد و او همچنین می تواند اعتقاد داشته باشد که اگر واقعن این امکان وجود دارد که شکل نهایی معنا در ذهن مخاطب و به شکلی فعال و انرژيك توسط خود او تعیین شود. پس او می تواند با خیال آسوده به جای خلق موقعیت های " معنا ده " بر روی ایجاد شرایط " معنا ساز " متمرکز شود، و به چنین امکانی امیدوار باشد.

- گرایش به تفکر شاخه ای و طبقه بندی محتوای ذهن :

ذهن انسان با حجم عظیم داده ها و تجارب رو به روست که اگر به یک شکل منظم و مرتب در ساختار ذهنی انسان چیده نشوند عملن غیر قابل دسترس و استفاده خواهند بود ... ما معمولن زمان کوتاهی برای بازیافت یک داده ی مشخص برای به کار گیری در لحظه داریم .

به عنوان مثال: به آرشیو صدا و سیما فکر کنید ... روزانه چندین و چند ساعت برداشت تازه به این آرشیو سرازیر می شود و به حجم غیر قابل تصور آن اضافه می شود ، حالا تجسم کنید یک نامه به دست متصدی آرشیو برسد که در آن تقاضای دریافت یک مصاحبه با یک شخصیت سیاسی در 18 سال پیش شده باشد ... اگر این آرشیو یک صخره ی عظیم از حجم روی هم ریخته شده ی فیلمها و ... باشد احتمالن شاید نوه ها و شاید حتی نتیجه های آن متصدی موفق به یافتن فایل مورد نظر بشوند ... اما ما می دانیم که او خواهد توانست در فاصله زمانی کوتاهی به آن فایل دسترسی پیدا کند : فایلهای سال مورد نظر / بخش مصاحبه ها / نام شخصیت / تاریخ مصاحبه و فایل در پاکتی به بخش درخواست کننده ارسال می شود .

ذهن ما نیز داده های خود را به روشی مشابه این سیستم همواره منظم و طبقه بندی می کند ، ما وقتی به این متن می رسیم احتمالن بلافاصله آن را در حوزه ی ادبیات/فلسفه طبقه بندی می کنیم و تلاش می کنیم که محتوای آن را با داده هایی که از این حوزه از گذشته داریم مرتبط کنیم.

نکته دقیقن در این واقعیت نهفته است که برخلاف آنچه که در عصر کلاسیک و مدرن تصور می شد حرکت تطبیقی ميان دو ظرف ذهن و متن همیشه به سمت یافتن نقاط هم ارز برای متن در ذهن نیست. بلکه  آنچه که واقعیت دارد این است که این دو در یک وضعیت تبادلی با یکدیگر قرار دارند ... به عبارتی، داده های گذشته ی ما نیز به متنی که در برابر ما قرار دارد سر ریز می شود و برای یافتن نقاط هم ارز در متن، برای آنچه که در ذهن داریم نیز تلاش کرده و صرف انرژی می کند. ذهن ما همچون سد عظیمی که حجم بزرگی از آب را همواره به صورت یک پتانسیل در پشت خود دارد منتظر یافتن روزنه ای برای تخلیه و ریزش است. به عبارتی، اگر متن بتواند روزنه های مناسب را در طی «فرایند خوانش» در ذهن ایجاد کند موفق به شکست سد مدلولی ذهن و فروریزش آن بر روی سطح «دالبافت» متن خواهد شد .

نکته : فراموش نکنیم که متن همیشه در یک وضعیت بینامتنی بسیار پیچیده خوانش می شود .

برای درک بهتر این پدیده آن را با قانون " ظروف مرتبط " (8) در فیزیک همسنجی می کنیم ، این قانون بیان می کند که :

اگر چند ظرف با شكلهاي مختلف را به هم مربوط كنيم و مايعي در آنها بريزيم، مايع در ظرفهای هاي مختلف جريان پيدا مي كند تا جايي كه سطح آزادمايع در همه ی ظرفها ها هم سطح شود فشار در سر  ِ باز همه ی ظرفها ها يكسان است. اين فشار همان فشار هواست. فشار در ته ظرفها ها نيز بايد يكسان باشد. در غير اين صورت مايع به جريان در مي آيد ...

 

شکل شماره دو

حالا فرض کنید که ما دو ظرف ذهن و متن را توسط رابط یا لوله ی خوانش به یکدیگر مرتبط کرده ایم :

- اگر سطح محتوای متن بالاتر از سطح آن در ذهن در زمینه ی خاصی باشد شدت حرکت از سمت متن به ذهن قوی تر خواهد بود و آنچه که اتفاق می افتد را ما تحت عنوان «فرایند یادگیری» می شناسیم .

- اگر این دو در یک سطح قرار داشته باشند تقریبن حرکتی ایجاد نخواهد شد ، یک مطالعه ی کسالت بار ، یک یادآوری ساده ی دانسته ها .

- اما اگر ذهن نسبت به متن در سطح بالاتری از محتوا قرار داشته باشد چه اتفاقی خواهد افتاد ؟

در حالت عادی طبیعی خواهد بود که ما قید آن متن را خواهیم زد و آن را فاقد ارزش برای خوانش ارزیابی خواهیم کرد ... اما شعر می تواند با توجه به ماهیت هنری خود کمی شرایط را متاثر کند و ما را به ضرب برخی آیتمها _ مانند همین هفت ویژگی_ پای متن نگاه دارد ... یکی از آن آیتمها  ساختار خاص آن است ... ساختاری که از نظم خاص درون متنی برخوردار است ، تکنیکهای خاصی به شکلی هوشمندانه در آن پیاده شده است ... تعلیقهایی که در آن ایجاد شده مانند پارچه ی قرمزی که جلوی گاو وحشی ذهن به حرکت در می آید آن را تحریک می کند که به سمت آن متمرکز شده و به آن یورش ببرد ...

 فرم و محتوا در شعرهای دهه ی هشتادی تلاش می کنند که در یک وضعیت تبادلی خاص با یکدیگر به خلق " خلا های مکنده ی مدلولی " موفق شوند . در واقع اکثر تکنیکهای شعری امروز به نوعی به نفع این فرایند عمل می کنند : مرکز زدایی ... سیالیت ... خروج از شعور متعارف ... شکست خطوط روایت ... گرایش به سمت چند صدایی ... بازیهای زبانی و ... همه و همه به نوعی در خدمت تبدیل فرایند خوانش متن توسط ذهن به جریان معکوس خوانش ذهن توسط متن قرار می گیرند .

اگر با این دست متون مشکل دارید به این علت است که همانند نیاکانتان عادت دارید که بنشینید و بخوانید ، آنچه که در اینجا به شما توصیه می شود این است که باید نشستن و خوانده شدن را یاد بگیرید و تجربه کنید .

- تمایل به ساده سازی  ( هضم ) : " این یعنی چی ؟ "

احتمالن با اصطلاح " این یعنی چی؟ " آشنایی دارید ... وقتی شعری برای کسی می خوانید مثلن فالی از حافظ یا ... اولین توقعی که اطرافیان غیر شاعر ما دارند این است که ما آن متن را برایشان معنا کنیم ... اما معنا یعنی چه ؟ من فکر می کنم که معنا کردن عبارت است از ساده سازی یک عبارت به عباراتی قابل جذب و همسان تر با بافتهای از پیش موجود در ذهن فرد ... این " یعنی چه " یعنی اینکه اینو یه جوری بگو که من خیلی زود اونو بتونم با آموخته های قبلی ام ربط بدهم. به قول معروف بفهمم که " چی به چیه " و خیالم راحت بشه ...

ذهن انسان همواره به دنبال این ساده سازی برای درک است. بنابر این فرایندهای مربوط به این عملکرد بلافاصله بعد از درگیر شدن ما با یک متن وارد عمل می شوند و چنان پر قدرت و عرق ریزان مشغول به کار می شوند و توجه ما را به سطح سیال و معلق معانی جلب می کنند که گاهی ما اصلن از خود متن " در برابر " غافل می شویم ... آبشار مدلولها مرتبط و نامرتبط بر روی دالهای متن سرازیر می شوند ... مدلولهایی که ما فقط به دنبال آرام بخش ترین از بین آنها برای تثبیت هستیم .

اگر ذهن انسان حقیقتن به دنبال ساده سازی و رسیدن به مدلولی آرامش بخش است و حاضر است برای آن صرف انرژی کند ، این انرژی حتمن ارزش سرمایه گذاری و طرح برنامه برای آن از سوی شاعر را خواهد داشت ... شاعر نیز می تواند با ایجاد یک وضعیت بینابینی خاص نه چیزی به عنوان معنا یا مدلول نهایی را دسترس بگذارد و نه فضایی را ایجاد کند که ذهن از امکان یافتن آن نا امید شود . خواننده ناچار خواهد بود برای رسیدن به آرامش و هدف دلخواه پس از آنکه از یافتن سریع و بلافصل مدلول دقیق و هم ارز و رضایت بخش برای " دال در برابر " نا امید شد صف بزرگتری از مدلولهای در اختیار را در برابر دال مورد نظر به رژه وادارد تا چیزی... حالا هرچند فقط " بهتر از هیچی " را برای در برابر نهاد آن دال در خود بیابد .

این رسیدن به سر حد سر ریزی مدلولی و یا به عبارتی آبشار مدلولی از دیگر وضعیت های ایده آل است که شعر دهه ی هشتاد نسبت به رسیدن به امکان بالقوه ی آن گرایش دارد و بخشی از فلسفه ی امیدوارانه ی خود را برای امکان رسیدن به آن از همین تمایل ساده سازانه ی ذهن به دست می آورد . همین که ما موفق شویم تلنگری به لایه ها و سطوح راکد ذهن وارد کنیم و آنها را به حرکتی هرچند جزیی به نفع متن وادار کنیم به بخشی از هدف خود دست یافته ایم ...

اما نکته در اینجاست که اگر همیشه مدلول آرامش بخش به عنوان یک مدلول حاضر و آماده در دسترس بود ،بلافاصله در برخورد با دال فراخوانده می شد ، در مدت زمانی که میزان آن با توجه به قابلیتهای ذهنی انسان شاید کسری از ثانیه باشد ، اما معمولن خلا مدلولی ایجاد شده در ذهن به هیچ مدلول خاص و از پیش آماده ای ارجاع نمی دهد و خاصیت تولیدی این حرکت مدلولی درست از همین منظر مطرح می شود … فرایندهای ترکیب و تجزیه ، بازترکیب و بازتجزیه سوبژه را که مطابق اصل پراگنانز به دنبال به حداکثر معنی دار کردن شرایط موجود است وادار به فعالیت برای تولید مدلولهای تازه می کنند .  البته این نه یک وضعیت معمول که یک آرمان و ایده آل است یک گرایش برای رسیدن به این سطح از کنش …


- ردگیری درونی پدیده های تازه ی بیرونی :

یافتن تجارب و دانسته های قدیمی برای درک موضوع تازه ... به این ویژگی در قسمتهای قبل اشاره شده است اما به دلیل اهمیت آن در یک بخش جداگانه و به صورت یک آیتم اصلی مورد بحث و توجه قرار می گیرد ... بخشی از این میل به همان ویژگی تمایل به طبقه بندی داده ها بر می گردد ما می خواهیم بدانیم که این موضوع جدید به کدام گروه از دانسته های قبلی ما مرتبط است تا برای دسترسی های بعدی آنها را در کنار هم قرار دهیم ... ما همچنین امیدواریم که با  گذاشتن داده ی تازه در کنار داده های قبلی آنها را کاملتر کنیم (آگاهی) و همچنین تلاش می کنیم که با استفاده از داده های قبلی درک بهتری از داده ی تازه پیدا کنیم .

ما امروز به این قابلیت ذهنی انسانی آشنا هستیم و می دانیم که هر کلمه ای اگر در جایگاه مناسب ، وقت و شکل مناسب عرضه شود می تواند به مثابه ی یک اسب تراوا به عمق ذهن افراد نفوذ کرده و حجم بزرگی از کلمات دیگر را با خود بیرون بکشد کافی است که خلا و یا تعلیق کافی به عنوان یک پشتوانه ی انتزاعی آن را حمایت کند ، درست مانند زمانی که شما شلنگ بنزین را وارد باک خودرو می کنید و با ایجاد مکش ، سطح کوچکی از مایع را به سمت خود می کشید و بعد از آن می توانید با خیال آسوده در گوشه ای نشسته و به حجم مداومی که در پی آن چند قطره ی اول و بدون دیگر صرف هرگونه انرژی در حال برون ریخت هستند را تماشا کنید .


_ تمایل به داشتن مواضع روشن وشفاف از موضوعات :

 این تمایل برای درک بهتر موقعیت ژئوپولتیک تحت اشغال " خود " در فضای برداری حضور تلاش می کند. ابهام ، عدم شفافیت ، غیرقابل تعین بودن و ... به غیر از آنکه ما را در یک وضعیت پراگنانزی قرار می دهد ، به این دلیل که ما را در اتخاذ یک موضع روشن دچار سردرگمی می کنند در ما به نوعی منجر به ایجاد وضعیت " عدم احساس امنیت " می شود ، عدم احساس ایمنی چه در حوزه ی بیرونی و محیطی و چه در حوزه ی درونی و ذهنی ، برای ما به شدت غیر قابل تحمل و آسیب زاست ، نیاز به ایمنی در هرم نیازهای انسانی مازلو درست یک پله بعد از نیازهای اولیه یعنی نیاز به اکسیژن و آب و غذا قرار دارد .

 بی معنایی به ویژه هنگامی که عوامل موثر در مشروعیت ، متن را تایید می کنند و موجه جلوه می دهند در ما احساس عدم کفایت در درک محیط پیرامونی ( محیطی یا درونی ) را القا می کنند که در وهله ی اول موجب احساس عدم ایمنی در ما می شود و به همین دلیل ما تلاش می کنیم که برای جلوگیری از این وضعیت دلهره آور در نهایت هر تزی را به هر ترتیبی که شده به یک سنتز تبدیل کرده و احساس کفایت و عزت نفس را به خود بازگردانیم .

واقعیت این است که آنچه به عنوان نتیجه در ذهن ما ثبت می شود سنتز است و فرایند دیالکتیک و رودر رو شدن تز با آنتی تز یکی از راه های رسیدن به سنتز است ، در اینجا چهار فرایند غیر دیالکتیک دیگر که می تواند در نهایت برای ما نوعی از سنتز را به ارمغان بیاورد پیشنهاد می شود :

وضعیت دیالکتیک :

تز ............. آنتی تز ............. سنتز

فرایندهای غیر دیالکتیک :

تز.............باز تعریف تاییدی تز ............ سنتز
تز............ تفسیر دلخواه تز ............. سنتز
تز.............انکار قابلیت قرار گرفتن در موقعیت تز برای تز ........... سنتز
تز .......... تایید صرف .......... سنتز

در نهایت ویژگی مهم سنتز در برابر تز در حس مالکیت سوبژه نسبت به سنتز به دلیل عبور ذهنی تز از میان جریان وجودی سوبژه ، دستکاری تز و لمس آن از سوی سوبژه است ، سنتز حتی در وضعیت رادیکال تاییدی صرف تز دارای این تفاوت بنیادین نسبت به تز است که دیگر یک عامل بیرونی محسوب نمی شود .


به این ترتیب ما می توانیم با قرار دادن ذهن خواننده در یک وضعیت مبهم و غیر شفاف و نا قطعی مطابق اصل پراگنانز او را وادار به کنش با متن کنیم ، شرط موفقیت در این است که ابزارهای کافی برای امکان ورود به یک چنین فرایندی را برای او فراهم کرده باشیم  و فراهم بودن این شرایط یکی از معیارها و مبانی سنجش میزان موفقبت یک کار در وضعیت امروزی می تواند باشد .


- بازیگوشی ( فرهنگ تازه )

اینکه بازیگوشی چیزی متعلق به دوران معاصر باشد ادعایی خنده دار خواهد بود اما این که بازیگوشی به عنوان یک ابزار تعریف شده و ارزشمند در خدمت اهداف غیربازیگوشانه قرار گرفته است واقعیتی نوین و بخشی از ویژگی های خاص فرهنگ معاصر است .

خارج کردن نیت مولف از مرکزیت و قرار دادن آن در حاشیه ای هم ارز با تمامی برداشتهای دیگر عامل آزاد کننده و اصلی و پشتوانه ی تمام حرکتهای رهایی بخش نوین است . من معتقدم که فرایند مرگ مولف به این معنا نیست که مولف بلافاصله پس از خلق اثر می میرد بلکه نکته در اینجاست که ما بنا بر مانیفیست آزادی خواه نوین تصمیم گرفته ایم که او را بعد از خلق اثرش بکشیم !

ما او را می کشیم و به این نیز بسنده نمی کنیم ، ما تمامی سرزمینی را که تحت حکمرانی او بوده است در زیر سم اسب های اندیشه و تفکر و نقد با خاک یکسان می کنیم و به خود حق می دهیم که با مصالح باقی مانده هر آنچه را که می خواهیم از نو بنا کنیم ... هر خوانش یک فتح است. یک کشور گشایی خونبار و بی رحم. ما برای اطمینان از هرگونه شیطنت های شاهانه پیش از ورود به هر خاکی در بدو ورود و در زیر طاق ورودی دروازه ی اصلی شهر ، سلطان آن دیار را به دار می کشیم .

ما روش و راه کوروش را در فتح سرزمینهای نوین به کنار گذاشته ایم و خود را ناچار از احترام به ارزشها و تابوهای سرزمین تازه نمی دانیم و هیچ وحشتی از فوتبال بازی کردن با سر بت اعظم سرزمین تسلیم شده نداریم ، وارد متن می شویم و آنگونه که خودمان دوست داریم در آن به بازیگوشی و تفریح می پردازیم .

من معتقدم که حداکثر امکان یادگیری در یک موقعیت فرضی ، بازی با عناصر حاضر در آن موقعیت است و امکان کسب تجارب بیشتر در خلق وضعتهای مبتنی بر خلاقیت ، شاید به همین دلیل است که کودکان که فرصت کوتاهی برای یادگیری حجم بالایی از تجارب ضروری را دارند بازی را به دیگر فعالیتها ترجیح می دهند .

اشتباه نکنید منظور این نیست که مرگ مولف از طریق بازیگوشی صورت می پذیرد ... نه! می خواهم بگویم که بدون مرگ مولف بازیگوشی فقط شیطنتی احمقانه و خروجی شرم آور از وضعیت هنجار به نظر خواهد رسید ... با مرگ شاه دیگر هیچ عملی غیر مجاز نیست ... حدود و خطوط قرمز را فقط و فقط ویژگی های درونی فرایند خوانش و خود خواننده تعيین می کنند .

یادآوری این نکته نیز شاید بی فایده نباشد که با توجه به کشفیات نوین در حوزه ی روانکاوی و پی بردن به نقش محوری و کلیدی ناخودآگاه در رفتارهای جسمی/ذهنی انسان ، ما امروزه دیگر چندان خود را بیگانه تر از بیگانگی خود مولف با اثرش نمی دانیم .

شاعر امروز که از این حق نوین برای خوانندگانش آگاه است و می داند که او احترامی برای سازه های مستحکم و بناهای با شکوه و مقدس او قائل نیست و به محض ورود آنها را در هم خواهد شکست ، دست از خلق چنین آثار و سازه هایی برداشته است ، او به جای ساختن خانه برای فاتحان در راه قطعات خانه سازی مشابه آنچه که کودکان با آنها بازی می کنند ، در ابعاد و شکلهای مختلف و با قابلیتهای گوناگون فراهم می کند ، سیالیت و انعطاف ساختار به همین دلیل یکی از ویژگی های آثار امروز محسوب می شود .

هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود .... (9)


- تمایل به حفظ وضعیت تعادل :


انسان در حوزه های جسمی و ذهنی همواره گرایش به حفظ تعادل دارد ، بدن انسان دارای سیستم های خودکاری است که به محض برهم خوردن وضعیت تعادل در وضعیت درون سلولی و ... به کار می افتد تا مجددن ارگانیسم را به وضعیت تعادل بازگردانند. به همین دلیل است که وقتی ما غذایی شور می خوریم مکانیسمهای کنترلی بدن ما حجم بالایی از آب را در قالب احساس تشنگی طلب می کند این اصل تحت عنوان اصل هموستازی در زیست شناسی شناخته می شود .

مطابق تحقیقات و نگرشهای «پیاژه» ، روانشناس شناختی برجسته ، چنین مکانیسمهایی در سطح ذهن نیز همواره در گیر حفظ وضعیت تعادل در سطح داده های درون ذهنی و به عبارت بهتر در سطح آگاهی هستند ، روانشناسان گشتالتي نیز معتقدند که فقدان تعادل شناختي داراي خواص انگيزشي است و ارگانيسم را تا رسيدن به تعادل فعال نگاه مي دارد .(10)

بر همین اساس وقتی که ما با داده های تازه ای در سطح ذهن رو به رو می شویم این داده ها همچون یک ضربه ، همچون یک مهمان ناشناخته وارد سازه ی ساختار ذهنی ما شده و نظم درونی آن را به هم می ریزد ، این برهم ریختگی شناختی ساختار ذهنی ارگانیسم را برانگیخته می کند که تا به هر ترتیبی که شده دوباره وضعیت تعادل را برقرار سازد. پدیده ی کلوژر و دیگر مکانیسهمایی که در قسمتهای دیگر این مقاله به تشریح آنها پرداختیم در واقع به نوعی مکانیسمهای فعال برای حفظ و بازگشت به همین سطح تعادل شناختی هستند .

متون دهه ی هشتادی نیز با آگاهی از این کیفیت به نوعی و با استفاده از تکنیکهای گوناگون در واقع تلاش می کنند تا این تعادل و توازن شناختی را در ذهن خواننده ی خود به نفع ایجاد انگیزشهای فعال و تولید کننده در ذهن او در هم بریزند . تعلیق ها ، چند پارگی ها ، خروجها و انحراف از نرمها ، تکثیر و یا حذف کلیه ی مرکزیتها در سطوح مختلف فرم و محتوا ، به اشتراک گذاشتن تجارب شخصی و خاص در روزمره های فرد به جای تاکید بر سرودن از تجارب مشترک بشری و .... اینها همگی در واقع در وضعیت ایده ال باید تلاش کنند  تا به نفع این در هم ریختگی شناختی در خواننده ی خود عمل کنند : معنا سازی .

رفع نگرانی های کلاسیک برای سوع برداشت و سوع تفاهم در واقع نیرو محرکه اصلی در فرایند خوانش نوین است ، در واقع ما در دوران مشروعیت بخشی به سوع تفاهمات و سوع برداشتها به سر می بریم و آنها را به دلیل برجستگی جنبه ی خلاقانه ی آنها و پر رنگ تر بودن نیروهای ناشی از فردیت در بافتار آنها به تفاهمات و توافقات ترجیح می دهیم. این اصل به ویژه بعد از این کشف لکانی که معتقد است که همواره حتی در منطبق ترین تفاهمات نیز رگه های برجسته ای از سوع تفاهم وجود دارد شکل ساختمند تری به خود گرفت .

این مقاله را بدون هیچ توضیحی با بخشی از نوشته ی اوژن یونسکو در تشریح آوانگاردیسم ، که به نظر من به نوعی در عین کوتاهی مانیفیست هنر نوین محسوب می شود به پایان می برم :

" من اگر بخواهم به‌هر قيمت که باشد نمايش‌نامه‌هاي مردم پسند بنويسم، به‌اين خطر تن در مي‌دهم که حقايقي را بيان کنم که خودم کشف نکرده‌ام، بلکه از ديگران به عاريت گرفته‌ام و خودم چيزي جز رواي دست دوم‌شان، نيستم. هنرمند، معلم نيست؛ عوام‌فريب هم نيست. آفرينندگي هنر نمايش، پاسخ‌گوي يک نياز معنوي است و اين نياز بايستي به‌خودي خود، بسنده باشد. درخت، درخت است و براي اين‌که درخت باشد، اجازه‌ نمي‌خواهد؛ درخت با اين مشکل روبه‌رو نيست که براي پذيرفته شدن به‌صورت درخت، يک نوع درخت خاص باشد؛ وجودش را بيان نمي‌کند؛ وجود دارد و صرف وجودش، مبين اوست؛ درصدد آن‌ نيست که وجودش را بفهماند؛ شکل قابل فهم‌تري به خود نمي‌گيرد، چون دراين‌ صورت ديگر درخت نيست بلکه توضيح درخت است. يک اثر هنري هم به‌همين گونه، به‌خودي خودش بسنده است و من مي‌توانم به‌آساني نمايش بدون مردم را تصور کنم؛ مردم خودشان خواهند آمد و نمايش را قبول خواهند کرد، هم‌چنان که درخت بودن درخت را پذيرفته‌اند. " (11)

تذکر : آنچه که در این مقاله تحت عنوان شعر دهه ی هشتاد از آن یاد شده است به هیچ عنوان در برگیرنده ی هر شعری که تاریخ سرایش آن بعد از سال هزار و سیصد و هشتاد باشد نیست و این اصلن به این معنا نیست که این دست شعرها دارای ریشه  و رگه های برجسته ای در دهه ی هفتاد و شصت نیستند ... این مقاله همچنین اعتقاد ندارد که ایده آل های مطرح شده در این متن ـ به عنوان شاخصه های شعر خاص دهه ی هشتاد ـ تا کنون کاملن به شکل اجرایی درآمده باشد بلکه این مبانی را به عنوان گرایشات و تمایلات آثار مربوط به این دوره می داند و نسبت به این واقعیت آگاهی دارد که با توجه با اینکه ما در نیمه ی این دهه به سر می بریم هنوز برای قضاوت در مورد آنچه که در نهایت شعر دهه ی هشتاد را رقم خواهد زد بسیار زود است  ... این مقاله بیش از هر چیز خود را یک پیشنهاد و یک تخمین می داند ... 


پانوشت :

(1) meta text
(2) edges
(3) Law of Closure
(4) Law of Pregnance
(5)  لغت نامه ی روانشناسی پنگوئن
(6) مقدمه اي بر نظريه هاي يادگيري ، دكتر بي. آر. هرگنهان 2001
(7) لغت نامه ی روانشناسی پنگوئن
(8) communicating vessels
(9) مارشال برمن ، تجربه مدرنیته
(10) پياژه چنين فرض مي كند كه همه ی ارگانيسم ها يك تمايل ذاتي دارند تا يك رابطه ی هماهنگ بين خود و محيطشان برقرار نمايند. به سخن ديگر، همه ی جنبه هاي ارگانيسم در جهت سازگاري بهينه عمل مي كنند. تعادل يابي به تمايل ذاتي ارگانيسم براي سازمان دادن تجارب خود جهت كسب حداكثر سازگاري گفته مي شود. به طور كلي ، تعادل يابي را مي توان به عنوان كشش مداوم به سوي تعادل يا موازنه تعريف كرد. مفهوم تعادل يابي براي پياژه همان هدفي را برآورده مي سازد كه مفهوم لذت جويي براي فرويد يا مفهوم تحقق خويشتن براي مزلو يا يونگ. تعادل يابي مهمترين مفهوم انگيزشي پياژه است كه همراه با جذب و انطباق براي تبيين رشد ذهني با ثبات كودكان به كار مي رود. چنان كه دبديم، جذب به ارگانيسم امكان مي دهد تا به موقعيت جاري مطابق با دانش قبلي پاسخ دهد. از آنجا كه نمي توان به جنبه هاي منحصر به فرد موقعيت مطابق با دانش قبلي پاسخ داد، اين جنبه هاي تازه يا منحصر به فرد تجربه سبب ايجاد اندكي عدم تعادل شناختي مي شوند. چونكه در ارگانيسم يك نياز ذاتي براي توازن (تعادل) وجود دارد، ساختهاي ذهني او تغيير مي يابند تا اين جنبه هاي منحصر به فرد تجربه را در خود جاي دهند، لذا ارگانيسم به تعادل شناختي كه به دنبالش بوده است، دست مي يابد. چنانكه روانشناسان گشتالتي معتقدند، فقدان تعادل شناختي داراي خواص انگيزشي است و ارگانيسم را تا رسيدن به تعادل فعال نگاه مي دارد. اما، علاوه بر حفظ تعادل، اين سازگاري راه را براي تعاملهاي تازه و متفاوت با محيط هموار مي سازد. انطباق سبب ايجاد تغيير در ساختهاي ذهني مي شود، به گونه اي كه اگر ارگانيسم با آن جنبه هاي منحصر به فرد قبلي محيط دوباره روبرو شود ديگر عدم تعادل ايجاد نخواهد كرد؛ يعني آنها به راحتي جذب ساخت شناختي فعلي ارگانيسم خواهند شد. افزون براين، اين ترتيبات شناختي تازه مبناي انطباق هاي تازه را فراهم مي سازند، زيرا سازگاري همواره از يك عدم تعادل ناشي مي شود، و آنچه سبب عدم تعادل است بايد هميشه به ساخت شناختي جاري ارگانيسم ربط داده شود. به تدريج از راه اين فرايندسازگاري، اطلاعاتي كه در يك زمان قابل جذب نيستند، سرانجام جذب خواهند شد. مكانيسم دوگانهء جذب و انطباق، همراه با نيروي رانش تعادل يابي ، شرايط رشد ذهني كند اما باثبات را فراهم مي آورد / مقدمه اي بر نظريه هاي يادگيري/ هرگنهان و السون/ ترجمه ي سيف
(11) سخني دربارة آوان‌گارد/اوژن يونسكو/ مصطفي قريب

(۱۲)با توجه به دیالوگی که با آنا از وبلاگ سوع تفاهم صورت گرفت به نظرم رسید که در بخش تمایل به ساده سازی متن نیازمند توضیحات بیشتری است که وارد گردید ، در ضمن مطابق پیشنهاد آقای خاکسار قیری نیز اصلاحاتی در نگارش برخی واژه گان صورت گرفته که با سپاس از این دو عزیز این تغییرات را به اطلاع می رساند .

 
 

فدرس ساروی : ٧:٠۳ ‎ب.ظ

 

 
فدرس ساروی



به استادم رجب بذرافشان





گریه گری (شعر)2

اینتی گری (ترجمه)3


روز نوشت های من


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٩
آذر ۸۸
مهر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥

:وبلاگ مقالات
رجب بذرافشان
جواد اکبری - مقاله
مهدی حسين زاده
مريم حقيقت
مجید سعدآبادی
تيرداد نصری
معمارستان
رامين عظيمی
مازیار عارفانی
سپيده دوستدار
الاغ نعلبندان
منوچهر خالقی
آفتاب و ذره و آزاده
پيپ قرمز
قالپاق
خامه پرست
مرتضی لطفی
پيچش
اوستا
شقایق زعفری
رهياد
ادبيات يخ زده
روزی که آمد
سوتفاهم
حسین دیلم کتولی
حامد رحمتی
فريبا فياضی
محمد رضا کاظمی
جمع خوانی - تيرداد نصری
شاهين شورانی دودانگه
بابک صحرا نورد
فاطمه گودرزی
فاطیما حکمت
حامد رمضانی
طولانی تر از سکوت
سید مهدی موسوی
مهران مرتضايی
غزل پيشرو
مرگ پذيری
فاطمه حيدری
جمهوری شعر
جليل قيصری
سعيد يوبال
مهدی رهدار
بهروز شاهین
سه شنبه های ساری
آنارشيست منفور
مريم حقيقت .. مقاله
فرهاد
انجمن مجازی
محمد آسيابانی
احسان رستمی
سولماز برزگر


خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان


نشریه ی عروض

نشریه ی وازنا

وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]