خنده گری!


منزل
تماس
 

۱۳۸٦/٧/۱٧

 

هایدگر و سهراب

 

به رامین عظیمی

و به همه ی چیزهایی که از او آموخته ام

به مناسبت پانزدهم مهر سالروز تولد سهرابمان

چون " نيست " ز هر چه " هست " جز باد بدست
چون " هست " بهر چه " هست " نقصان و شكست
انگار كه هر چه " هست " در عالم " نيست "
پندار كه هر چه " نيست " در عالم " هست " 
... خیام 


منشاء وجود انسانی تنها بر اساس کشف اصل " نیستی " است كه  می تواند به " هست ها " نزدیک شود ، و در آن نفوذ کند . اما از آنجا که هستی ، در ذاتش ، خود را به هست ها مربوط می کند –  آن هست هایی که نیست ، و آن هست هایی که هست –  هستی به خودی خود (در هر مصداق) از نیستی که از قبل کشف شده است به ظهور می رسد دا- زاین به این معناست : هستی ایستاده در نیستی ... (هایدگر)
 


كفش هايم كو ،
چه كسي بود صدا زد سهراب ...
.
.
.
دورها آوایی است ، که مرا می خواند ...

وهم غريبي در اين سطرها نهفته است، بطوري كه احساس مي شود نيستي - تمام نيستي- در برابر شاعر  - در برابر تمام هستي – ايستاده ، و طرف صحبت و مكالمه است ! كشمكش دوستانه و گيرايي كه از وهم و تنهايي انسان نشات گرفته !

هستی و زمان ، مرگ و اصالت ... هایدگر خوفناک ترین فیلسوف این قرن است . نمی توان بی آنکه از وحشت و اضطراب به خود می لرزیم ؛ خود را به اندیشه هایش نزديك و درگیر کنیم ... هایدگر ، ما را با خودی از جنس خودمان مواجه می کند که به قول (( پیتر کراس )) خودی ترین امکان ماست ... از دا-زاین سخن می گوید که وجودی حاضر در اینجاست ! که از  رو به مرگ - بودن - خود آگاه است ... او با مرگ مواجه شده است، با نیستی خودش ...
 
باران اضلاع فراغت را می شست
من با شن های مرطوب عزیمت
بازی می کردم ...
 
و یا :
 
سیب روزانه
در دهان طعم یک وهم دارد .
ای هراس قدیم !
در خطاب تو انگشت های من از هوش رفتند .
 
 اما نیستی و مرگ نزد هایدگر ، با نیستی و مرگ آنگونه که ما آن را شناخته ایم - کاملن - متفاوت است ... او معتقد است که نیستی و هستی یکی است ! او " هستی " را از " هست هایی " که هستی را در بر گرفته تفکیک می کند ، و همچنين اعتقاد دارد که ؛ هستی آن بخش بنیادی وجود است که حتی با فرو ریختن و از بین رفتن " هست ها " نیز باقی می ماند ... آنچه که در محدوده ی حواس ما ، و در روزمره گي های ما دریافت ، درک و احساس می شوند " هست ها " هستند ، نه هستی ...  به عبارت دیگر ما هست ها و اجرام را با آنچه که مفهوم گسترده ای چون " هستی " آن را در بر می گیرد اشتباه گرفته ایم ، هستی یک مفهوم شی ای متشکل از توده ی اشیا و اجرام نیست ...
 
از زمین های تاریک
بوی تشکیل ادراک می آمد .
دوست
توری هوش را روی اشیا
لمس می کرد .
 
و یا :
 
من که تا زانو
در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم
دست و رو در تماشای اشکال شستم .
 
هایدگر " نیستی " را نه – بودن نمی داند و اعلام می کند که ؛ " نیستی " از فروریختن تمامیت " هست ها " به ظهور می آید. " نیستی " از نظر او ... در این حالت بنیادی تنها پدیداری است که همواره دارای معنا باقی می ماند، و بدينسان " هستی " و " نیستی " در نزد او مفهومی یکسان و برابر می گيرند ...
 
 
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی تنهایی من جا دارد ، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن " وسعت بی واژه " که همواره مرا می خواند ...
 
و یا :
 
به سراغ من اگر می آیید ،
پشت هیچستانم .
پشت هیچستان " جایی " است ...
 
و به همین سادگی سهراب با انتفال " هیچ " به بردار/ محور مکان با پسوند "ستان " و قرار دادن آن در " جایی " آن را به شکلی هایدگری در وضعیت بودن و هستی قرار می دهد ... شاید جایی که پس از فرو ریختن هست ها در هستی باقی می ماند همین هیچستان سهراب است که او در آنجا " هست " ... سهراب در " هیچستان " و یا به عبارتی در نیستی/ هست! و این همان تعریف هایدگری از موقعیت ژئوپولتیکی دا-زاین است : " هستی ایستاده در نیستی " .
 
 نیستی ، صفات و شی بودگی چیزها را از آنها می زداید، و به این وسیله ذات آنها را آشکار می کند ، آنچه باقی مانده خود هستی است !
 
امشب
راه معراج اشیا چه صاف است !
 
و یا :
 
دم غروب ، میان " حضور " خسته ی اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید .
 
نیستی و فقط این نیستی است که می تواند هستی را آشکار کند ... و این همه ، فقط و فقط به واسطه ی دا-زاین امکان پذیر است !!! کشف کننده و درک کننده ی اصیل نیستی ...  اگر هستی فقط و فقط به واسطه ی نیستی امکان آشکار شدن دارد ، خود این نیستی نیز فقط و فقط به واسطه ی حضور ناب و اصیل دا-زاین است که معنا و مفهوم پیدا می کند و از این منظر هستی مفهومی وابسته و قائم به وجود و حضور دا-زاین است ...
 
 اما دا-زاین چیست و یا به عبارت بهتر کیست ؟

او " انسانی " است که برایش هستی خودش مساله ای است . برای او نیستی خویشتنش معنا دارد . چون بدون نیستی امکان خود دا-زاین هر معنایی از بین می رود . او انسانی است که نیستی ذاتی خودش را بازشناسی می کند/ رو به مرگ بودن خودش را / و این برای دوام آوردن او در رابطه ی اصیلش با نیستی ضروری است . و در نتیجه ، برای درک رابطه ی اصیلش با هستی نیز ...
 
عبور باید کرد .
صدای باد می آید ، عبور باید کرد .
و من مسافرم ای بادهای همواره !
.
.
.
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید .
حضور "هیچ " ملایم را
به من نشان بدهید .
 
هایدگر معتقد است که " او به صدای هستی گوش می کند " ، وقتی به اشاره هایدگر به " ادراک صدای هستی " رو به رو شدم ((سهراب)) را نمونه عجیبی از امکان دا-زاین دیدم !... سهراب را که به واسطه ی آگاهی اش از سرطانی پیش رونده با مرگ رو در رو بود . او که درگیر مفهوم هستی بود ، و به دنبال حس وزن بودن با گرفتن دانه شن میان انگشتانش و مشغول گوش کردن به صدای هوش گیاهان ...
 
غروب بود .
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد .
 
و یا :
 
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گلها را می گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است .
 
 هایدگر معتقد است که مرگ واقعه ای نیست که در آینده اتفاق بیفتد ، بلکه ساختاری بنیادی و جدایی ناپذیر از – در جهان بودن – ماست . و از این منظر، مرگ دیگر ( اصلن ) یک واقعه نیست ! به قول ژان بودریار : مرگ واقعه ای است که همواره از پیش اتفاق افتاده است .
 
زندگی رسم خوشایندی است .
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،
پرشی دارد اندازه ی عشق .
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو
برود .
 
 هایدگر آنجا که مفهوم اصالت را مطرح می کند مربوط است به " شیوه زندگی " و نه محتوای آن . و معتقد است که فرد اصیل به همراه تصدیق کامل میرندگی خود تا هست زندگی می کند . و بدینسان بر مرگ پیشدستی می کند . و حتی در مواجهه با نیستی به منزله وجود باقی می ماند ، و بر خلاف همه ی چیزها که در ارتباط با نیستی ، نیست می شوند دا-زاین باقی می ماند ، و معنایش را با عنوان هستی ای که خودش خودش را تعریف کرده  حفظ می کند . 

سهراب به معنا و مفهومی هایدگری اصیل بود ٬ او بر مرگ پیشدستی کرد و در مواجهه با نیستی به منزله ی وجود باقی ماند و معنایش را به عنوان هستی ای که خودش خودش را تعریف کرده حفظ کرد ... سهراب بی توجه به محتوای دردناک زندگی اش شیوه ای ناب و توام با احترام و ستایش را برای زندگی برگزید ... او دوست دار زندگی و به قول نیچه یک آری گوی بزرگ به زندگی و حیات بود ... او هرگز زندگی را که آن همه درد و ضجر را به او تحمیل می کرد نفرین نکرد و دانست که اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت و هرگز نخواست که پلنگ از در خلقت برود بیرون و این همه نه با امید به امکان و آروزی جاودانگی این جهانی که با تصدیق و پذیرش کامل میرندگی خود همراه بود ... بالش او پر آواز پر چلچله ها بود ... 

من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سايه برگي در آب ...

و یا :

دیدم که درخت " هست " .
وقتی که درخت " هست "
پیداست که باید " بود "
باید " بود "
و رد روایت را
تا متن سپید
دنبال
کرد.
اما
ای یأس ملون ...

و

بوي هجرت مي آيد
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست ...

 
" هستی ایستاده در نیستی " به تعبیر هایدگری ، و این فقط و فقط برای دا-زاین امکان دارد که در نیستی نیز به عنوان یک باشنده تاب بیاورد ...
 
آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد ...

و یا به قول مولانا :

بميريد، بميريد، در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد، همه روح پذيريد
بميريد، بميريد، وز اين مرگ مترسيد
كز اين خاك بر آييد، سماوات بگيريد

 
فکر می کنم با سهراب ، هایدگر مخوف و گنگ و سخت فهم را خیلی بهتر می فهمم ......
 
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست ...
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره ی سرخ گلو می خواند
مرگ مسول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است
 
 
 
 

 
 

فدرس ساروی : ٢:۳٧ ‎ق.ظ

 

 
فدرس ساروی



به استادم رجب بذرافشان





گریه گری (شعر)2

اینتی گری (ترجمه)3


روز نوشت های من


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٩
آذر ۸۸
مهر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥

:وبلاگ مقالات
رجب بذرافشان
جواد اکبری - مقاله
مهدی حسين زاده
مريم حقيقت
مجید سعدآبادی
تيرداد نصری
معمارستان
رامين عظيمی
مازیار عارفانی
سپيده دوستدار
الاغ نعلبندان
منوچهر خالقی
آفتاب و ذره و آزاده
پيپ قرمز
قالپاق
خامه پرست
مرتضی لطفی
پيچش
اوستا
شقایق زعفری
رهياد
ادبيات يخ زده
روزی که آمد
سوتفاهم
حسین دیلم کتولی
حامد رحمتی
فريبا فياضی
محمد رضا کاظمی
جمع خوانی - تيرداد نصری
شاهين شورانی دودانگه
بابک صحرا نورد
فاطمه گودرزی
فاطیما حکمت
حامد رمضانی
طولانی تر از سکوت
سید مهدی موسوی
مهران مرتضايی
غزل پيشرو
مرگ پذيری
فاطمه حيدری
جمهوری شعر
جليل قيصری
سعيد يوبال
مهدی رهدار
بهروز شاهین
سه شنبه های ساری
آنارشيست منفور
مريم حقيقت .. مقاله
فرهاد
انجمن مجازی
محمد آسيابانی
احسان رستمی
سولماز برزگر


خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان


نشریه ی عروض

نشریه ی وازنا

وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]