خنده گری!


منزل
تماس
 

۱۳۸٥/۱۱/٢۳

 

من یک پست مدرن هستم

 


پست مدرن شعر نیست
پست مدرن داستان نیست
پست مدرن بنا و معماری نیست
پست مدرن تابلوی نقاشی نیست
پست مدرن هیچ چیز که شما بتوانید توی دستهایتان بگیرید نیست
پست مدرن پیش از هر چیز یک ذهنیت است
پست مدرن یک نگاه است
پست مدرن یک نوع خاص از دریافت است
پست مدرن یک لبخند و یا حتی یک پوزخند است
پست مدرن  ...
پست مدرن در شعر متجلی می شود
پست مدرن در داستان متجلی می شود
پست مدرن در معماری متجلی می شود
پست مدرن در تابلوهای نقاشی متجلی می شود
پست مدرن می تواند در هر چیزی که شما  در دست هایتان می گیرید متجلی شود
پوزخند یک ذهن پست مدرن همانند چوب جادوی هری پاتر است ... به هر چیزی که بخورد بلافاصله آن چیز پست مدرن می شود .....

 شاید اگر حالا و با این پیشنهادها به گستره ی پست مدرن نگاه كنيد در مي يابيد که چرا پست مدرن ورطه ی چالشهای بی انتهاست ... چرا در پایان هیچ گفتمانی ( هر قدر هم دیالکتیک ) هیچ ذهن غیر پست مدرنی ، پست مدرن نشده است. و هیچ ذهن پست مدرنی ، ذهنیت پست مدرن خود را ار دست نداده است ... بودا مرزی را مابین ظلمت و نور تعریف می کند و اعتقاد دارد که ما می توانیم تا لبه ی مرز روشنایی برویم ، حتی آن را تماشا کنیم و بازگردیم، اما اگر به خود جرات داده و حتی یک پای خود را در محدوده ی روشنایی بگذاریم دیگر توان و امکان بازگشت نخواهیم داشت ... پست مدرن گستره ای بی بازگشت است .

تضاد پست مدرنها با مخالفانشان یک تضاد پارادایمی بنیادین است؛ تضادی حل ناشدنی. فرایند پست مدرن شدن یک ذهن یک فرایند گشتالتی است. یک اشراق ناگهانی در نتیجه ی یک بازتعریف فراگیر از تمام گستره ای که در منظره ی  فرد قرار گرفته است ... منظره ای شامل خراشهای به جا مانده از گذشته، در تفسیری اکنونی. اکنونی دریافت شده در اکنون و تفسیر شده در یک اکنون بعد ( فیزیک دانان گویا زمان حال را سه ثانیه محاسبه کرده اند ) ، آینده ی محتمل در اکنون ، باورها و ... در یک رویداد گشتالتی تمامی اینها در یک لحظه، و در یک کلیت به گونه ای تازه دریافت و درک می شوند ...نتیجه ای که گشتالتی ها به آن " بینش " (1) می گویند در عرفان شرق به " اشراق " (2) شناخته می شود. به قول سهراب شستن چشم است و جور دیگر دیدن .....

ذهنیت پست مدرن در وهله ی اول ناشی از یک طرز تلقی از موقعیت جامعه شناختی/فلسفی است که فرد به عنوان سوبژه در آن قرار دارد ، موقعیتی که در آن به قول ژاک لکان سوبژه در می یابد دیگر تا حد یک ابژه ی محض از درجه ی اعتبار ساقط شده است ... موقعیتی که فرد در آن خود را یک محصول رسانه ای (3) می یابد، و آنگاه که می فهمد عملن دیگر کنترلی بر روی سرنوشت خود، و حتی برنامه ریزی روزهای به ظاهر در دست خود ندارد، و در می یابد که او نمی تواند علت واقعی هیچ معلولی در زندگی خود باشد. پی می برد که دیگر زنجیره ی علت و معلولی از هم گسیخته است و رسانه ها با شبیه سازی واقعیت - که اکثریت توده ی اطراف فرد، آن را به عنوان نسخه ی اصلی می پذیرند - به او عملن و نه در حد یک نظریه تفهیم می کنند که زنجیره ی دال و مدلولی هم با سرنوشتی مشابه از هم پاشیده است. او خود را در یک جهان  شیزوفرن - که محصول دست همنوعانش است بدون امکان دسترسی به واقعیت – یک پست مدرن معرفی می کند، تا نهایتن بتواند دست از ریا برداشته و آثارش – حالا در هر رشته ی هنری – در عمل و در اجراها... بازگو کننده ی واقعیت جامعه شناختی جامعه ی زیستی او باشد ، به این امید که بیان این واقعیت که واقعیت  از دست رفته است ( در اجرا و فرم، و نه در محتوا، چرا که او می بیند و اعتقاد دارد که واقعیت در فرم و اجزای جهان زیستی اش از دست رفته است ... ) به عنوان تنها احتمال قابل بیان واقعیت باقی بماند ...

  همه دروغ می گویند  چون اگر واقعیت نهایی به عنوان معیار سنجش واقعیت در دست نیست حداقل همین واقعیت که واقعیت در دست نیست آشکار شده است پس در این وضعیت هر کلمه ای که به قصد " بیانگری " بیان شود دروغ است، اما در این میان تنها یک پست مدرن است که با دعوت به بازی و تاکید بر روی اصل شوخی به دروغگو بودن خود اعتراف می کند و این صداقت بزرگ نقطه ی روشن بزرگی است که اثبات می کند امروز یک پست مدرن تنها کسی است که قصد فریب دادن کسی را با علم کردن طومار بلندی از ارزشها در قالب یک فرا روایت ندارد. پست مدرن عرصه ی بازی هاست و قوانین یک بازی همانقدر جدی هستند که مضحک و خنده دار ...

 پست مدرن تلاشی است برای به کارگیری تمامی امکانات ممکن برای بیان حقیقت  ... این حقیقت که واقعیت وجود ندارد !

اگر واقعیت وجود ندارد پس تلاش پست مدرنیستی چه توجیهی دارد ؟

نفی وجود یک چیز در یک شکل به منزله ی نفی وجود آن در اشکال دیگر نیست ... به عنوان مثال: بیان اینکه در هستی مرکزیتی وجود ندارد، آیا به این معنی است که ما در یک جهان پخش و پلا زندگی می کنیم ؟ می تواند چنین باشد، اما بیان اینکه ما در هستی هیچ مرکزی نداریم. همچنین می تواند به این معنی باشد که ما یک مرکز اصلی و یگانه نداریم. بلکه مثلن با بی نهایت مرکز مواجه هستیم ... بنابراین وقتی می گوییم که واقعیت وجود ندارد مراد این است که یک واقعیت یگانه و نهایی وجود ندارد ... همانگونه که نیچه می گوید: به تعداد چشمها نگاه و به تعداد نگاهها واقعیت وجود دارد ، پذیرش این که واقعیت بی نهایت امکان تظاهر دارد آن هم در وضعیتی که تمامی صور آن با یکدیگر به لحاظ ارزشی هم ارز هستند  درست مانند آن است که بگوییم واقعیتی وجود ندارد.

هیچکس با خواندن " چهارتا کتاب " حالا از بابک احمدی، براهنی و یا بارت، بادیو، زیزیک، لاکان، لیوتار و ... پست مدرن نشده و نمی شود ... و این یعنی برای پست مدرن شدن اهمیتی ندارد که شما در کجای دنیا زندگی کنید! و حتی در چه زمانی! ... به کتابهای آنچنانی دسترسی داشته باشید، یا نه. شما باید اول خود را در یک موقعیت پست مدرنیستی بیابيد و آن را درک کنید ، اما نباید فراموش کرد که دریافتهای پست مدرنیستی نیز بدون همراهی دانش پست مدرن از کسی یک هنرمند پست مدرن نخواهد ساخت ... آگاهی یکی از اصول اولیه و بنیادین است .

قبایل سرخپوستی و آفریقایی در نتیجه ی اینکه در ورطه و دستان طبیعت اسیر بودند ( مشابه اسارت ما در ورطه و دستان رسانه ها ) وباور به جادو و ... چنین موقعیتی را تجربه کرده و می کنند، و به همین دلیل است که آثار هنری شان شباهتهای عجیبی به آثار پست مدرن امروزی دارد ... عرفا در شرق نیز خود را در ید الهی محصور و ناتوان می دیدند، و اعتقاد به معجزه به عنوان مدلولی بدون دال عینی و ... آنها را به لحاظ ذهنی در یک موقعیت پست مدرنیستی قرار می داد ... هر چند که به دلیل اعتقاد آنها به وجود نظم در بی نظمی و ترجیح نظم در این میان به دلیل ترس آنها در فرم چندان به آثار پست مدرن نزدیک نشدند اما مباحث نظری آنها عملن شالوده ای شد که جهان غرب معاصر از آن مبادی تئوریک پست مدرن را برای اجرا در فرم بیرون کشید.


بر می گردیم به ایران و بحث را از دو محور در مورد پست مدرنیزم در آن پی می گیریم:

آیا جامعه ی ایران پست مدرن را تجربه کرده است ؟

آیا ما به نمونه آثار هنری پست مدرن در ایران دست پیدا کرده ایم ؟

بحث پیرامون وضعیت جامعه شناختی پست مدرنیته در ایران، نیاز به یک کار جامعه شناسانه دارد که از حوصله ی این متن خارج است، اما  فکر می کنم عناصری هستند که هر ایرانی امروز می تواند وجود/نبود و شدت آنها را لمس کند. عناصری که می تواند شالوده ی فضاهای پست مدرنیستی در هر اجتماعی از منظر جامعه شناختی باشد. این موارد را بخوانید و با جامعه ی فعلی ایران آنها را تطبیق بدهید و در دو محور در مورد آن قضاوت کنید!... وجود/نبود و در صورت وجود شدت...

- در هم آمیختگی فرهنگی، تفاوت قومیتها و درهم آمیختگی آنها ،  ایدئولوژی های سیاسی و مذهبی متفاوت، و گاهي حتی به شدت مخالف!...

- اختلافات طبقاتی بسیار بسیار شدید و اختلاط این طبقات

- حضور همزمان عناصر عینی سنت و مدرن به صورت هم زمان و حتی گاهی هم مکان

- نفوذ گسترده ی رسانه در شکل دهی و جهت دهی به ذهن اکثریت و غلبه ی دستگاه سانسور با هدف قطع ارتباط با واقعیت ( قطع ارتباط با واقعیت اولین و مهمترین پارامتر تشخیص بالینی اسکیزوفرنی در فرد است )

- ناتوانی فرد در کنترل زندگی روزمره ی خود و ناتوانیش او در تحت تاثیر قرار دادن سرنوشت خویشتن

- از دست دادن و یا مورد تردید قرار گرفتن هویت تاریخی ... گریبان گیر بودن به یک تاریخ سر تا پا تحریف شده ...

- از دست دادن شان و منزلت شایسته جامعه در بین جوامع ...

- تغییر مداوم  ارزشهای اخلاقی و هنجارهای اجتماعی آن هم بدون طی شدن یک دوره یا دیالکتیک ضروری برای توجیه تغییرات از طریق در دست بودن یک تاریخچه ی قابل فهم .... چقدر ارزشها که یک روز صبح نرم و هنجار بودند و هنوز ظهر نشده ضد ارزش شدند، و عاملانشان هنجار شکن ...

-  ...

مواردی از این دست بسیارند و هریک نیازمند بحثی جداگانه، اما قضاوت در این رابطه را به خود خوانندگان می سپارم. من خود به شخصه اعتقاد دارم که پست مدرنیته نتیجه ی شکست مدرنیسم است، و نه مرحله ای پس از گذار از مدرنیته. یعنی مدرنیته وارد هر اجتماعی بشود، و در نهادینه کردن آرمانهایش شکست بخورد -  با توجه به گسست غیر قابل بازگشتی که نسبت به سنت ایجاد کرده – آنچه که بر جای می ماند مولفه های پست مدرنیستی است که پس از آن پیش برنده ی واقعی پارامترهای رشد و توسعه ی آن اجتماع خواهد بود. مدرنیته مرحله ای برای عبور نیست. مدینه ی فاضله ای است که فقط رشد و تعالی را در چهارچوب ارزشهای خود برمی تابد. ارزشهایی که اگر در دو حوزه ی جامعه و فرد نهادینه شوند، نتیجه ی آن آرمان شهریست که در وضعیت تعادل پاسخگوی نیازهای اجتماعی/فردی در سیطره ی تحت پوشش خود است. وضعیتی که زیرساختهای ناهشیار بشری کمتر تمایل به درهم ریختن آن دارد ...

اروپایی ها که تئوریزه کننده ی واقعی پست مدرن بودند به دلیل موفقیت نسبی مدرنیته در جوامع شان و نهادینه شدن بسیاری از آرمانهای آن کمترین سهم را از تجربه ی پست مدرنیته داشتند. و حتی آنگونه که بودریار در کتاب " آمریکا آمریکا " بحث می کند اروپایی ها بیشتر تحت تاثیر تماشای آمریکا پست مدرنیته را مطرح کردند، و در واقع در ابتدای کار آن را برای جوامع خود پیش بینی نمودند .

اما پست مدرن به دو شکل متفاوت در جهان توسعه یافت. یک مدل آمریکایی آن؛ و دیگر مدل جهان سومی آن. در مدل آمریکایی مدرنیته وارد جامعه شد، اما شکست خورد. چون ارزشهای آن توسط آحاد مردم مورد پذیرش قرار نگرفت. هرچند به دلیل نوپا بودن جامعه با سد سرسخت سنت نیز چندان رو به رو نبود ، آنها آگاهانه و با توانایی و قدرت، آن ارزشها را نفی کرده، و از آنها فرا روی کردند، و به یک پست مدرن باشکوه خود خواسته دست یافتند.

مدرنیته واردکشورهای جهان سوم نیز شد، اما شکست آن - به دلیل عدم وجود پیش زمینه های لازم به لحاظ فرهنگی ، علمی ، اقتصادی، و عدم وجود ظرفیتهای روانشناختی، در افراد و نا هماهنگی مولفه های جامعه شناختی آن، با نرمها و هنجارهای سنتی -  حتی در آغاز کار نیز قابل پیش بینی بود، ولی زرق و برق و وعده ها و آرمانهای مدرنیته نیز چیزی نبود که این جوامع بتوانند به سادگی از آن بگذرند، و نتیجه ی آن یک فضای پست مدرن تحمیلی و نا آگاهانه بود که از سر ناتوانی به جا ماند، و مولفه های آن فقط روی دست روشنفکران آن جوامع و مفید برای خلق آثار هنری باقی ماند ... پست مدرنیته در واقع یک وضعیت نه راه پیش و نه راه پس است. وقتی که دیگر نه امکان بازگشت به سنت وجود دارد، و نه راه پیش رفتن در مسیر آرمانهای مدرنیته !...

اگر بپذیریم که شرط رسیدن به پست مدرنیته - بر خلاف تصور عامه- گذار از مدرنیته نیست. بلکه شکست در آن است، می توانیم مدعی آن شویم که جامعه ی ایران بدون عبور از مدرنیته امروز در حال تجربه ی پست مدرنیته است. البته باید در نظر داشت که به دلیل وجود فضای ویژه در هر منطقه، در دوران پیشا مدرن تاثیرات به جای مانده از شکست مدرنیته یا به عبارتی پست مدرنیته در هر منطقه ویژگی خاص خودش را دارد .

حالا به پرسش اصلی می رسیم :

آیا ما به نمونه آثار هنری پست مدرن در ایران دست پیدا کرده ایم ؟
 
براهنی در معرفی پست مدرنیزم به جامعه ی ایران به شکلی جدی در مقوله ی ادبیات نقش عمده ای داشت. او در موخره ی مفصلی که بر کتاب " خطاب به پروانه ها " نوشت  رسمن اعلام کرد که دیگر یک شاعر نیمایی نیست! در قسمتی می گوید :

 "هرگاه‌ وزن‌ جدیدی، زبان‌ جدیدی، قالب‌ جدیدی‌ معرفی‌ می‌شود، مردم‌ فکر می‌کنند وزن‌ جدید، زبان‌ جدید، قالب‌ جدید معرفی‌ نشده‌ است، بلکه‌ با هویت‌ آنها بازی‌ شده‌ است."

 و این آغاز رسمی ورود پست مدرنیته به ادبیات فارسی بود. (هرچند که رویایی پیش از او و با انتشار مجموعه شعر «لبريخته ها» که در پاریس به چاپ رسید لزوم شناسایی مبحث زبان و شناخت فرمالیست به ویژه فرمالیست های روس را ایجاد کرده بود) وجود نام " براهنی " پشت مباحث جدید به آنها مشروعیت و جدیت خاصی داد که دیگر به ادبا اجازه نمی داد که صرفن به مضحکه، و به عنوان یک مسخره بازی جوان پسند از فضاهای پست مدرن یاد کنند.

از مهمترین مولفه های مطرح شده توسط براهنی می توان به دو مورد زیر اشاره کرد :

1- تفکیک معنا از ساخت و فرستادن آن به الویتهای دست چندم، به عبارت دیگر براهنی تلاشی بود برای رها کردن شعر از یک کارکرد ابزاری صرف برای انتقال معنا و تاکید بر روی جنبه های زبانشناختی شعر  ( اما در قالبی ساختارگرایانه )

2- براهنی نظرگاه های تازه ای را نسبت به موضوع " بحران " در شعر امروز مطرح کرد او اعتقاد داشت که بحران در شعر امروز نه تنها عاملی مخرب نیست بلکه فقط در وضعیت بحران است که پدیده ی شعر ارتقا می یابد

هرچند پست مدرن براهنی به ویژه در اجرای مولفه ها در کار، یک پست مدرن ساختارگرا  است و در طبقه بندی شاخه های گوناگون پست مدرنیته یک پست مدرن  محافظه کارانه محسوب مي شود، اما نمی توان خدمات او را در معرفی مولفه های اساسی که در طول سالهای بعد، از عوامل اصلی جریانات پیشرو در شعر ایران بود، نادیده گرفت.
 

در طرف مقابل براهنی و شاگردانش تعدادی شاعر جوان قرار دارند که از پست مدرن به دنبال روایتی پیشروتر و ارضا کننده تر  بودند. شاعرانی که علیرغم تقابلشان با نامی به بزرگی براهنی نهایتن شعر دهه ی هفتاد را به نام خود رقم زدند بهزاد خواجات ، حافظ موسوی ، زرین پور ، عبدالرضایی ، مهرداد فلاح و... کارهایشان در این حوزه بررسی و تحلیل می شود. البته با حفظ الزام هايي كه در دهه ي شصت توسط شمس لنگرودي، رضا چايچب و... بوجود آمد.

از انتقاداتی که به براهنی به عنوان یک راهگشای اولیه وارد است اين است که او از پست مدرنیزم غولی ساخت که عملا بدون دستمال زدن به چراغ براهنی از سوراخ خود بیرون نمی آمد، و ظاهرا اين غول خود را در خدمت و اختیار کسی قرار نمی داد. به نظر می رسد براهنی که برای خود یک حق پدر گونه در این مورد قائل بود نمی خواست سلطه و اتوریته ی خود را بر سراسر این جریان در طول حرکتش از دست بدهد. به همین دلیل با افزودن به پیچیدگی های پارامترهای پست مدرنیستی عملن این توهم را در قشر گسترده ای از شاعران این وادی به وجود آورد که هیچ متنی تا از فیلتر براهنی عبور نکند و مهر " این شد پست مدرن " براهنی پای اثرش نخورد پست مدرن نخواهد شد. اما براهنی از این نکته غافل بود و هست که با روشی که او در پیش گرفت اصلا حرکتی ایجاد نمی شود که حالا بخواهد خود را مدیون براهنی بداند، و یا نداند.يعني وقتی كه خوب نگاه می کنیم می بینیم پست مدرن سیر تاریخی و فرایند دیالکتیک طبیعی خود را در بیرون از درهای كارگاه براهنی سپری می کند ... پست مدرن براهنی امروز پست مدرنی عقیم و به شدت کسالت بار  است ...

 به قول کنث شروود در مقاله ی سیزده روش برای نگریستن به یک شعر پست مدرن آنجا که در بند دوازدهم می گوید :

 " ما به شاعر به عنوان نویسنده و به شعر به عنوان چیزی که به وسیله ی دنیای اجتماعی تولید شده و با آن درگیر است نگاه می کنیم : تاکید بر آرمانها و آرزوهای محلی و منطقه ای خاص و یا شاید " اکنونی " و فراتر از آرمانها  و آرزوهای جهانی است ، تاکید و توجه بر روی روش شعری در بین توده ی مردم است تا در بین برج عاج نشینهای شعر و اساتید شعر .... "


ضربه ی دیگری که ادبیات پست مدرن را در این سرزمین برای مدتها دچار سرگیجه کرد صنعت ترجمه بود (و هست). این ضربه در دو محور اثرات مخرب خود را به جای گذاشت. یکی در بخش ترجمه ی متون نظری و دیگری ایجاد توهم امکان ترجمه در بخش عملی. در محور اول معضل اصلی گزینشی بودن و محدود بودن آثار ترجمه است ، پیچيدگی های متون ارائه کننده ی مباحث پست مدرنیستی باعث می شود که کمتر مترجمی به خود جرات نزدیک شدن به این متون را بدهد، و این واقعیت را هم نمی توان نادیده گرفت که حتی در بهترین ترجمه ها هم (همیشه) بخشی از محتوای اصلی از دست می رود. در بخش عملی هم عده ی زیادی منتظر دیدن نمونه کارهای غربی، آنهم به زبان فارسی نشستند. و برخی ها هم که نمونه هایی دیدند بسیار متعجب شدند! چرا که متن حاضر در دستانشان با پارامترهایی که دیده، و یا شنیده بودند، فاصله های اساسی داشت. عده ای دیگر هم همان متون را دستور العمل کاری خود قرار دادند که نتیجه ی آن در بخش بزرگی از آثار امروز جوانان ایرانی مشاهده می شود

آنچه که به صورت نسبی و با تردید فراوان تن به ترجمه می دهد معناست و محتوا. یعنی یکی از کم اهمیت ترین عناصر یک متن پست مدرن ، و باقی قضایا... در ترجمه از دست می رود ... این است که پست مدرن آب دوغ خیاری این سرزمین در سطح بازيهای زبانی، و یا بهتر است بگوییم " زبان بازی " صرف باقی مانده است ، بدون آنکه یک ذهنیت و فلسفه ی پست مدرنیستی حمایت کننده ی کار باشد ...

به این نمونه ها دقت کنید :

هي بگو مي خواهم ازاين راه تا وقتي دندانم راكشيدم روي فك ام بيافتم وسط دماغت

یا :

يك ميخ سر زبانم سبز شد ، كجا بكوبمش را دندان بيچاره تر از لقمه ي بلا تكليفم

یا :

عقلم راگذاشتم پيش پاي شما مگر نبود ازكيسه زباله هم مي ريخت   ريخت؟


این روزها مشابه چنین زبان بازی هایی را در سطرها و فضاهای به اصطلاح شعری به وفور مشاهده می کنیم ... آسیبی که نتیجه ی بلغور و قرقره ی صرف شنیده هاست، بدون درک و فهم. و وقتی که می شنویم که عده ای با استفاده از این فضا ها دارند شعر مناسبتی!!! می گویند واقعن با این پرسش اساسی روبرو می شویم که اینها تا چه حد دارای یک ذهنیت پست مدرنیستی هستند ....

نمی دانم آیا حالا با توجه به آنچه گفته شد  دیگر انتظار ترجمه ی آثار پست مدرن ایرانی برای ارائه به دنیا منطقی هست و یا نه؟! ... قضاوت را به عهده ی خود خوانندگان می گذارم ....

جامعه ی ایران با شکست آرمانهای مدرنیته و در نهادینه شدن آنها به ناچار دچار یک وضعیت پست مدرن از منظر جامعه شناختی آن شد، اما به دلیل حضور و سلطه ی عناصر بسیار قدرتمند سنت در فضاهای ادبی ایران پست مدرنیته در ادبیات نتوانست بدون گذار از مدرنیته مجالی برای ظهور بیابد. مدرنیته در ادبیات ایران از دوران مشروطه و شعر مشروطه و در محدوده ی محتوا آغاز شد و با نیما و تحولات بنیادین او در فرم به اوج رسید، و با شاملو و افراط در آرمان خواهی و معنا و سواستفاده از شعر... برای بیان و همگانی کردن آرمانهای شخصی در شعر فروریخت .

همزمانی این تحولات پایانی در مدرنیته ی ادبی  با تحولات سیاسی و اجتماعی پیچیده ی ایران و اثرات چند محوری هشت سال جنگ فرسایشی و کلاسیک بر جامعه ی ایران به صورت عملی فرصتی ناب و تاریخی برای تجلی پست مدرنیته در ادبیات ایران به وجود آورد. یک وضعیت حاد پست مدرنیستی اجتماعی که پست مدرن را دیگر نه به عنوان یک ژست و تقلید صرف، بلکه به عنوان یک ضرورت در ادبیات ایران مطرح کرد. به طوری که می توان با جدیت این موضوع را که پست مدرنیته پس از پایان جنگ تا کنون رویه ی اصلی شعر ایران و پرچم دار جریان پیشرو و حرکت بوده است، را به بحث گذاشت  .

جریان شعر پیشرو در طول حرکتش از دهه ی هفتاد به سمت دهه ی هشتاد درواقع از یک پست مدرن ساختاری به سمت فضاهای پساساختارگرا و ساختارشکن حرکت کرد و می کند ... پست مدرن اولیه در واقع وضعيت خود را مدیون افرادی مانند بارت و لیوتار است، اما جریانات پیشرو هرچند به عنوان یک حلقه ی ارتباطی متاثر از ژاک لکان فیلسوف و روانکاوی است که دیدگاههایش در هر دو فضای ساختارگرا و پساساختارگرا مطرح است، اما اساس و بنیادهای کار خود را به عنوان فلسفه ی پشتیبان بر روی دیدگاههای متفکرینی همچون هایدگر و دریدا قرار داده است، و می توان بر همین اساس ادعا کرد که جریان و شعر دهه ی هشتاد ایران اساسا جریانی پساساختار گراست
 
لازم به ذکر است که اعتبار دهه بندی در شعر ایران دارای ارزشی تقریبی است  و به این معنا نیست که در هر دهه مولفه های معینی داری تاثیر بوده اند که هیچ زمینه ی قدرت مندی در دهه و حتی دهه های پیش از خود نداشتند و با پایان یک دهه نیز به یکباره فروریخته و از درجه ی اعتبار ساقط شده اند ... دهه بندی شعر امروز ایران تنها تلاشی است برای به دست آوردن یک نمای کلی از جهت و مسیر حرکت شعر به لحاظ زیر ساختهای فلسفی آن .

در واقع بر خلاف تفکر ساختارگرایانه از منظر یک پساساختارگرا دال نسبت به مدلول در موقعیت برتری قرار می گیرد. و به قول دریدا بودن مقدم بر معنا می شود. به این ترتیب است که بر خلاف شعر دهه ی هفتاد که معتقد بود که معنا در متن قرار دارد ( " مناسبات درون متنی "  و  " همه چیز متن است " را احتمالن بسیار شنیده اید )  کارهای دهه ی هشتادی را این اعتقاد پشتیبانی می کند که ارتباطی دوسویه میان متن و خواننده وجود دارد که آنها را در یک فرایند تولیدی در کنار یکدیگر قرار می دهد، و " خوانش " از یک وضعیت مصرفی (اعتقاد به تکثر معنا از ویژگی های این دوره است ... متن دهه ی هفتاد به گونه ای ساختار می یافت که معانی دو گانه (چند گانه) ای بتوان از دل آن بیرون کشید، اما این معانی نهایتن محدود و قابل پیش بینی بودند و نهایتن برای خوانندگان خود حق انتخاب از میان گزینه هایی محدود را فراهم می کردند ) به سمت تبدیل شدن به یک " کنش " در دهه ی هشتاد حرکت کرد .

 به عبارتی پس از آنکه جریان رودخانه ای که برای قرنها از سرچشمه ی دال به سمت مدلول حرکت می کرد در دهه ی هفتاد بریده و قطع شد، اکنون و در دهه ی هشتاد این رودخانه دوباره به جریان درآمده است، اما این بار برخلاف جریان طبیعی آن !  شعر دهه ی هشتاد حرکت و گذاری است از مدلول به سمت دال ... شاعر دهه ی هشتاد به غنای بافت اثرش فکر می کند، و ایجاد حداکثر پتانسیل ممکن  ... برای ورود به یک جریان تولیدی .... وقتی که ما نمی دانیم که محصول نهایی کارخانه ای که بنا می کنیم چیست! و هدفمان رسیدن به ایده ال کارخانه ای است که هرکس بتواند با ورود به آن، محصول دلخواه و مورد نیاز خود را بسازد، بهترین کار این است که ما انبارهای کارخانه ی خود را پر از مواد خام اولیه ی گوناگون کنیم، و خط تولیدمان به حداکثر ابزار آلات ممکن مجهز باشد ... آری این آن چیزی است که شما در درون یک متن دهه ی هشتادی می توانید بیابید ... اینجا نه بقالی اثر کلاسیک است که در آن برای هر درخواست فقط و فقط یک پاسخ، و به عبارتی یک محصول کف دست شما بگذارند، و نه سوپرمارکت پرزرق و برق دهه ی هفتاد است که لابه لای قفسه های آن بچرخید و از بین مارکهای گوناگون پودر رختشویی، یکی را انتخاب کنید ... اینجا یک کارخانه است پر از مواد اولیه و تجهیزات تولید. اینجا جایی برای آدمهای تنبل که به حاضر/آماده خوری عادت کرده اند جایی وجود ندارد ...

آيا این قسمت مقاله یک دفاع کورکورانه است در برابر تمامی متنهای دهه ی هشتادی؟ قطعن خیر! ما هنوز تا رسیدن به یک متن آرماني فاصله ی بسیاری داریم، و این شکاف و فاصله از دو منظر قابل بررسی و تحلیل است :

1- شکاف ناخواسته که پر کردن آن نیازمند گذر زمان ، تمرین و ممارست و تعمق در راستای هرچه درونی تر کردن مولفه های حمایت کننده است. به عبارتی ديگر این شکاف ، شکافی قابل ترمیم است و شاعراني که در این فضا کار می کنند بایست تلاش کنند که بر آن غلبه کنند. این شکاف، در واقع امکان اجرایی کردن مولفه ها به شکلی هماهنگ با طبیعت اثر، به شکلی که روح مولفه ها نیز آنگونه که در وضعیت ایده آل توصیف شده حفظ گردد، و یا در یک وضعیت دیالکتیکی نسبت به وضعیت اول، در موقعیت جديد و ارتقا یافته تری قرار بگیرد ...

2- شکاف آگاهانه که شاعر تنها به شکلی مجانب وار به پر کردن آن خود را نزدیک می کند، با این آگاهی بنیادین که این شکاف در واقع شکافی پر ناشدنی است. این اصل در واقع هماهنگ با این آگاهی اولیه است که متن ایده ال هرگز وجود ندارد، و ما هرگز به آن دست نمی یابیم ... انکار امکان وجود فاعل شناسای هوشیار و یکپارچه که توسط لکان مورد بحث قرار گرفت، و در فضای مطرح شده مورد پذیرش است، از عوامل اصلی و اولیه ی چنین باوری است به عبارتی ديگر، در هر متنی، و در هر خوانشی همواره یک فقدان و یک نا تمامی وجود خواهد داشت، که نه تنها مخرب و آسیب زا نیست، بلکه حرکت مجانب وار و نافرجام همیشگی به سمت برطرف کردن آن دلیل و انگیزه ای است برای حرکت مداوم و جریان بی پایان خلق آثار جدید   ....

در یک کار تقریبن موفق تمامی مولفه ها هماهنگ با روح فلسفه ی پشتیبان خود، و هماهنگ با دیگر مولفه های حاضر در متن، باز هم در یک هماهنگی برای بیان هرچه بهتر آن فلسفه اجرا می شوند ... و این دقیقن حد فاصلی است که پست مدرنهای آب دوغ خیاری را که در حد یک زبان بازی ناشیانه باقی می مانند را از کارهای قدرتمند و ناشی از یک ذهن و روح پست مدرن جدا می کند ....

شعر امروز ایران نه یک تقلید صرف از روی آثار غربی است، و نه قصد دارد " جهان وطن " خود را در این عصر از جهان بیرونی ایزوله کند. نگاهی به آثار پست مدرن در غرب و به زبان اصلی آن، و نه بعد از نزول فاجعه ی ترجمه بر سر آن نشان دهنده ی تفاوتها و فاصله کارهای غربی و نمونه های ایرانی آن است. اصلن مگر خواننده ی ایرانی چند نمونه کار غربی دیده است که گاهی به تقلید متهم می شود ؟  کسانی که این اتهام را وارد می دانند خودشان چند نمونه شعر پست مدرن غربی را " مطالعه " کرده اند ... یکی از دلایلی که موجب ظهور پست مدرن ایرانی با خصایص خاص خود شد، همین واقعیت بود که با توجه به اینکه فقط و به سختی این محتواست که تن به ترجمه می دهد هنرمند ایرانی بیش از آنکه نمونه کار ببیند با فلسفه ی پست مدرن روبه رو شد .

دهه ی هشتاد دوران ظهور نامهای بزرگ نیست! چرا که تلاش برای برتری یافتن، و یا برتری دادن با روح فضای پیشروی امروز همخوانی ندارد ...  دهه ی هشتاد یک جریان بنیادین و نیرومند است که شاعران بسیاری تشکیل دهنده ی آن هستند، و خواهند بود. 

 


اما پیشنهاد می شود : با اين که مجموعه اشعار منتشر شده ی پست مدرنیستی و شاعران پست مدرن داریم، اما برای تماشای جلوه های گوناگون پست مدرن در ادبیات ایران لا به لای ناشناخته ترین وبلاگها و گمنام ترین همشهری ها و هموطن هایتان بگردید، و فراموش نکنید که در حال حاضر معیار قرار دادن آمار انتشارات برای قضاوت در مورد میزان موفقیت کاری به شدت اشتباه است. به یاد داشته باشیم که اکنون ده ها بار بیشتر از کتابهای منتشر شده کتابهای بی مجوز و ممنوع چاپ روی دست ادبیات این سرزمین مانده است. به یاد داشته باشیم که پست مدرنیته در سراسر طول حضور کوتاه مدتش به دلیل نا همخوانی هایش با اهداف قدرتمندان، هدف مبارزه ای سیستماتیک از ناحیه ی مراجع قدرت بوده است  ... به یاد داشته باشیم که پست مدرنیته عرصه ی مناسبی برای صرف انرژی و مخالفت نیست! چرا که بدون داشتن یک ذهن پست مدرن شما نمی توانید در مورد آن قضاوت درستی داشته باشید!!!...

با توجه به اینکه نگارنده به این موارد آگاه است  در همین ابتدا اعلام می کند که :
 این متن برای مخاطبان غیر پست مدرن نوشته نشده است
این متن به جهت دفاع از مبادی پست مدرن نوشته نشده است
این متن به قصد دفاع از چیزی در برابر چیزی نوشته نشده است
این متن اصلن الان که من و شما در این سطرش هستیم هنوز نگاشته نشده است!

 


1- insight
2- spiritual insight
3-media
   

 

 

 

 
 

فدرس ساروی : ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ

 

 
فدرس ساروی



به استادم رجب بذرافشان





گریه گری (شعر)2

اینتی گری (ترجمه)3


روز نوشت های من


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٩
آذر ۸۸
مهر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥

:وبلاگ مقالات
رجب بذرافشان
جواد اکبری - مقاله
مهدی حسين زاده
مريم حقيقت
مجید سعدآبادی
تيرداد نصری
معمارستان
رامين عظيمی
مازیار عارفانی
سپيده دوستدار
الاغ نعلبندان
منوچهر خالقی
آفتاب و ذره و آزاده
پيپ قرمز
قالپاق
خامه پرست
مرتضی لطفی
پيچش
اوستا
شقایق زعفری
رهياد
ادبيات يخ زده
روزی که آمد
سوتفاهم
حسین دیلم کتولی
حامد رحمتی
فريبا فياضی
محمد رضا کاظمی
جمع خوانی - تيرداد نصری
شاهين شورانی دودانگه
بابک صحرا نورد
فاطمه گودرزی
فاطیما حکمت
حامد رمضانی
طولانی تر از سکوت
سید مهدی موسوی
مهران مرتضايی
غزل پيشرو
مرگ پذيری
فاطمه حيدری
جمهوری شعر
جليل قيصری
سعيد يوبال
مهدی رهدار
بهروز شاهین
سه شنبه های ساری
آنارشيست منفور
مريم حقيقت .. مقاله
فرهاد
انجمن مجازی
محمد آسيابانی
احسان رستمی
سولماز برزگر


خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان


نشریه ی عروض

نشریه ی وازنا

وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]