زمینه های فلسفی غزل پست مدرن

 

تمام معيارها و ابزار سنجش در فضاي پست مدرن مورد شك قرار گرفته و قطعيت هاي آنها به حالت تعليق در آمده است... هيچ تعريف دقيقي از پست مدرن ممكن نيست و هيچ ابزاري براي سنجش ميزان پست مدرن بودن يك فرد يا يك متن تقريبا وجود ندارد.

اما امروز و در اين مقاله ، قصد آن است كه يك وسيله و به عبارت بهتر يك سؤال ساده به شما معرفي شود تا با استفاده از آن بتوانيد متوجه شويد كه آيا اصلا فرد مورد نظر شما چيزي به اندازه ی نوك سوزن ادراكي نسبت به فضاهاي پست مدرنيستي دارد يا نه... به سادگي از او بپرسيد كه آيا با توجه به بار تاريخي اجتماعي واژه ی غزل اصطلاحي به نام "غزل پست مدرن" داراي معنا هست و يا خير! آيا اصلا غزل ، پست مدرن مي شود؟ آيا تضاد ظاهري اين دو بخش يعني "غزل" و "پست مدرن" اصالت اين دست كارها را زير سؤال نمي برد؟

اگر پاسخ فرد مورد نظر شما به اين سؤال اين بود كه : خير! اين امكان ندارد... غزل،‌ پست مدرن نمي شود و اصطلاح "غزل پست مدرن"‌ با اصول پست مدرنيستي داراي تضاد است؛ با اطمينان و قاطعيت مطمئن باشيد كه فرد مورد نظر شما به جرأت هيچ ادراكي نسبت به مناسبات فضاهاي پست مدرنيستي ندارد! حالا هرچه قدر از آثار و جملات ليوتار (1) را از بر برايتان بخواند و از ويژگي هاي اثار براتیگن (2) برايتان بگويد و واژگان و اصطلاحات پست مدرنيستي برايتان بلغور كند...

ضرب المثلي هست كه هر گاه با موضوعي بسيار بسيار تعجب برانگيز رو به رو مي شوند آن را به كار مي برند و مي گويند: "مرغ پخته توي قابلمه خنده اش مي گيرد" و اين احساسي است كه وقتي از كسي مي شنويم كه مي گويد اصلا اسم اين دست آثار يعني "غزل پست مدرن"‌ با نگرشهاي پست مدرنيستي در تضاد است! به ما دست مي دهد.

آيا مدعيان اين ديدگاه اين واقعيت ساده را نمي دانند كه عرصه ی پست مدرن عرصه ی تضادهاست؟‌ آيا همين كه آنها هنوز به دنبال تناسبات هستند نشان دهنده ی آن نيست كه از ريشه،‌ داراي يك ذهنيت كلاسيك هستند؟

پست مدرن عرصه ی تضادهاست و آثار پست مدرن نيرو محركه ی حركت خود را از همين تضادها به دست مي آورند،  در اين دست كارها حتي تناسبات نيز با ترفندهايي به گونه اي متضاد در برابر هم قرار مي گيرند و به پيش مي روند و از همين منظر اصطلاح " غزل پست مدرن" اصطلاحي به معنای آکادامیک آن  پست مدرن است ... قرار گرفتن واژه ی غزل با آن همه هيبت و جبروت كلاسيكش كه در واقع هم سمبل و نقطه ی اوج قدرت عرصه ی هنر شعر كلاسيك است  در برابر اصطلاحي امروزي و جنجال برانگيز به نام "پست مدرن"‌ تنها با یک منطق پست مدرن قابل فهم و توجیه است .

تا به اينجاي كار متوجه شديم كه چنين مدعياني از جايگزيني تضادها به جاي تناسبات بي خبرند اما آيا این عدم آگاهي از فضاهاي پست مدرن به همين ختم مي شود؟ قطعا خير! اين گروه همچنین از اصل بنيادين بازي و شوخی (3)‌ و اهميت و جايگاه آن در عرصه ی پست مدرن نيز هيچ نمي دانند. چرا نمي توان غزل را به عرصه ی پست مدرن دعوت كرد؟‌ آيا پست مدرنيسم ، كلاسيك را نفي كرده است؟ آيا برعليه فضاهاي كلاسيك قيام كرده؟ آيا اين مدعيان نمي دانند كه پست مدرنيسم عرصه ی بازي و شوخی است؟‌ آيا نمي دانند كه در پست مدرنيسم هيچ فضايي نه تنها رد و انكار نمي شود بلكه تمامي فضاها نيز به بازي دعوت مي شوند؟

 " پست مدرن عرصه ی مهیبی است اما فقط برای بازی ، اینکه خورشید در مرکز منظومه ی شمسی است یک نقیصه ی پست مدرنیستی است ما این را می پذیریم اما دوباره بازهم فقط برای بازی ... " ( دیوید کوک ) (4)

 در این بازی هیچ فراروایتی وجود ندارد ، هیچ فضایی نسبت به دیگری برتری ندارد ... مولفه های غزل به اندازه ی دریافتهایی که شاعر ممکن است از دیدن یک آگهی بازرگانی به دست بیاورد در این بازی سهم دارد . مولفه ها و فضاهای کلاسیک گاهی به صورتی کارناوال (5) گون در ساختار یک متن صرفا جایی را اشغال می کنند و گاهی خود تم  و موضوع محوری کار هستند گاهی نقشی جدی به آنها واگذار می گردد و گاهی با هجو و غلو و یا طنز به شوخی گرفته می شوند اما آنچه مهم است این است که آنها دیگر به عنوان یک فراروایت دارای هیچگونه اتوریته ای (6) بر روی ارکان یک متن نیستند ، قدرت و مشروعیت آنها مورد تردید و سوظن قرارگرفته و از اریکه ی قدرت به زیر کشیده شده اند اما نه برای نابودی بلکه برای آزاد کردن آنها از قید و بند پیش فرضها و پیشداوری ها و گشایش عرصه ها ، فضاها و افقهای تازه برای استفاده از حداکثر پتانسیلهای نهفته در ذات آنها و امکان بازباروری و بازیافت .... اگر مولفه های عصر کلاسیک و حتی دوران مدرنیسم در گذار تحولات تاریخی/فرهنگی/اجتماعی امروزه عملا دچار ناکارآمدی و به نوعی مرگ شده اند پست مدرنیسم دمیدن به صور و دعوت به رستاخیز آنهاست ....      

كساني كه غزل پست مدرن كار مي كنند در واقع داراي اين جسارت ، شجاعت و توانایي بوده اند كه غول دنياي كلاسيك را به بازي دعوت كنند و يا بهتر است بگويم كه به بازي وادار كنند! و اينگونه است كه وقتي غربي ها به صورت ايده آل و آرماني اعلام مي كنند كه: پست مدرنيسم از هر چيزي استفاده مي كند تا خود آن چيز را به چالش بكشد،‌ما در اینجا و توسط شعرايي كه غزل پست مدرن كار مي كنند به سادگي ( شايد بي انصافي باشد به كار بردن سادگي) به اين ايده آل عينيت بخشيده ايم!

غزل،‌ اين سلطان بلامنازع و مستبد دنياي كلاسيك ، امروز در جهان شاعرانه ی پست مدرن كارهاي ما همچون يك خدمتگزار مطيع در آمده است... هرچند هنوز محدوديتهايي وجود دارد اما آيا حکم به حذف كامل و مطلق هرگونه محدوديت ، خود يك محدوديت نيست؟ پست مدرنيسم قصد آن را ندارد كه تمامي محدوديتها را حذف كند بلكه فقط به دنبال آن است كه تمامي آنها را نسبي و قابل تغيير اعلام کرده و قطعيت آنها را به حالت تعليق درآورد؛‌ پس اگر شاعران غزل سرای پست مدرن ، محدوديتهايي را بر خود وضع مي كنند، آنها را نه بنا بر حكم  شمس قیس و خلیل ابن احمد كه مطابق ميل خودشان كه قطعا ميلي بدون بازيگوشي و متحجر نيست، تعيين مي كنند. آنها حق دارند كه قواعد بازي خودشان را خودشان مشخص كنند و حق دارند كه هر زمان كه خواستند از آنها نيز فراروي كنند و يا حتي آنها را انكار كنند!

بياييد كمي به حاشيه برويم و يك وضعيت كاملا راديكال پست مدرن را مورد بررسي و موشكافي قرار دهيم ( فقط براي خنده گری! ) :

تئوري هاي گشتالتي (7) چند دهه قبل به اين نتيجه رسيدند كه بافت يا پس زمينه ی (8) يك اثر به اندازه ی خود آن اثر و يا حتي بيشتر از آن اهميت دارد! به يك تابلوي نقاشي از يك گل رز فكر كنيد – يك شاخه گل رز – نقاش مي تواند آن را روي يك بوم سفيد رنگ – يك بوم با پس زمينه ی قرمز-- يك بوم با پس زمينه ی راه راه و يا يك بوم با پس زمينه اي پر از خطوط درهم برهم بكشد ... مي تواند چنان پشت آن را شلوغ و پر از رنگهاي آشفته كند كه اصلا ديگر گل رزي قابل تشخيص نباشد ... و اين در حالي است كه گل رز در تمامي اين تابلوها گل رز ثابتي است... آيا نگاه كردن به اين گل رز ثابت در اين پس زمينه هاي متغير به ما احساسي يكسان مي دهد؟

حال بياييد دوباره به آثار پست مدرن نگاه كنيم و آنها را با توجه به بافت و پس زمينه ی اجتماعي – تاريخي آنها بررسي كنيم. اگر قول ليوتار را بپذيريم كه در عصر مالتي مديا ، اينترنت ، سرعت ، فضا و ... ما ديگر بنابر هزار و يك دليلي كه ايشان مي آورد ، در يك وضعيت پست مدرن زندگي مي كنيم اين سؤال مطرح مي شود كه آيا پست مدرن گفتن در وضعيت پست مدرن كاري پست مدرن است؟

من معتقدم كه اين دست آثار ( تمامي آثار پست مدرن نه فقط غزل پست مدرن ، فراموش نكنيد كه در حاشيه بحث را دنبال می کنیم ) هر چند كه از منظر مناسبات درون متني و خود به خود پست مدرن هستند اما ديگر پست مدرن نوشتن كار پست مدرني نيست چرا كه متناسب با فضايي است كه هنرمند امروزي در آن قرار گرفته است و اين بسيار طبيعي است كه كسي كه در اين عصر زندگي مي كند اينگونه ( پست مدرن)‌ كار كند.

نتيجه:‌ آثار پست مدرن ، پست مدرن هستند اما پست مدرن كار كردن امروزه ديگر عملي پست مدرن نيست!  پس عمل پست مدرن چيست و چگونه مي توان يك عمل يا رفتار پست مدرن انجام داد؟ درست است!‌ هيچ عمل يا رفتاري به اندازه ی كلاسيك رفتار كردن در جهان امروز پست مدرن نيست!   آثار كلاسيك كماكان كلاسيك هستند اما كلاسيك كار كردن امروزه ديگر عملي پست مدرن است! اما چرا اين عمل حاد – راديكال (9) پست مدرن كه در واقع مي تواند يك حركت افراطي و راديكال پست مدرن باشد (كلاسيك كار كردن)‌ به اين گونه نمود نمي يابد؟ دليل آن ، اصل ساده ی " آگاهي "‌ است !‌ كلاسيك كارهاي ما هيچگونه آگاهي از موقعيت اجتماعي – تاريخي خود و موقعيت ژئوپوليتيكي كه در آن قرار گرفته اند ندارند!‌ آنها اصلا متوجه نيستند كه در چه دنيايي زندگي مي كنند و تا چه حد روشي كه در پيش گرفته اند،‌ با موقعيتي كه در آن قرار گرفته اند در تضاد است! ( جالب اينجاست كه دم از رسالت اجتماعي نيز مي زنند و خود را زبان زمان و جامعه ی امروزي !!‌ خود نيز مي دانند) و به اين ترتيب است كه آنها در حالي كه با پست مدرنيزم به مبارزه برخواسته اند در همان حال با نفس وجود خودشان به پست مدرنيستي شدن موقعيت كنوني در جهان هنر دامن مي زنند!

به راستي چه چيز از اين پست مدرن تر كه كسي -  در دنياي امروز كه در آن تمامي مرزهایی را که بشر در قرون گذشته برای هستی قایل بود یا درنورديده شده و يا در حال درنورديده شدن است -  خود را مقيد و مجبور و ناچار به پيروي از قواعدي ببيند كه چند صد سال قبل برايش وضع شده است؟ ( آن هم با مراجعي زميني و توسط افرادي مثل آنها و نه حتي يك مرجع آسماني و ...)‌ در عصري كه نسبيت زمان توسط فيزيكدانها به اثبات رسيده است و رياضي دانان ديگر معتقد نيستند كه دو دوتا هميشه به جواب چهار منتج مي شود و مي گويند كه حاصل ضرب عدد دو در دو هرگز به يك ميزان دقيق روي عدد چهار منتج نمي شود بلكه حاصل اين ضرب ميزان غير دقيقي است كه مي تواند در دامنه اي ميان عدد سه و پنج قرار داشته باشد ! 

۲ در ۲ = ۳ < ایکس < ۵ 

چه چيز پست مدرن تر از آنكه يك شاعر پست مدرن از روي آگاهي و فقط براي بازي ، براي به مسخره گرفتن فضاي کنونی که در آن هیچ محدوديت قطعی و قابل تحمیل نیست و فقط براي خنده گري بنشيند و غزلي ناب با رعايت تمامي قواعد و عروض بگويد! و در اينجاست كه يكبار ديگر اهميت "ذهنيت پست مدرن" و " آگاهی " به شكلي بنيادين مطرح مي گردد!

بياييد جور ديگر نگاه كنيم ( چشمهايمان را بشوييم )‌ كلاسيك كارها آبشخور مشروعيت خود را از كجا به دست مي آورند؟ چه چيزي باعث مي شود كه آنها به خود اين اجازه را بدهند كه به "غزل پست مدرن"‌بتازند؟ چرا خود را برحق و پست مدرن كارها را بدون ذره اي پذيرش و انعطاف باطل اعلام مي كنند؟

به نظر من تنها فاكتوري كه در خدمت ذهنيت كلاسيك كاران امروزي قرار دارد فاكتور " تقدم زماني" است. آنها نه بر اساس داشته هاي خود بلكه به پشتوانه ی طول تاريخي و عمر زماني فضاي كاري كه در آن كار مي كنند است كه تمامي اين حقوق را براي خود قائل مي شوند... حالا بياييد جريان را معكوس كنيم و اين فرض را بگذاريم كه شمس قیس و خلیل ابن احمد و هم عصران آنها به جاي آنكه تصميم بگيرند شعر را بر مبناي قواعد شناخته شده در امروز به نام كلاسيك پايه بگذارند، "سليقه" شان اينگونه شكل مي گرفت كه مؤلفه هاي غزل پست مدرن امروز را پايه ی كاري خود قرار دهند و ما الان چند قرن هجري غزلهايي از اين دست داشتيم كه ديگر در واقع به آنها كلاسيك مي گفتيم و ناگهان امروز كسي پيدا مي شد و تصميم مي گرفت كه بيايد و قافيه و رديف و قالب و وزن و عروض و ... را تعيين كند و بعد هم ابياتي را با وزنهاي همسان و فقط با كلمات و محتواي تقریبا متغير به زير هم مي نوشت ! آيا آنوقت اين شخص به " ميمون دنبك به دست! " شهره ی عام و خاص نمي شد و مورد حمله و تمسخر قرار نمي گرفت؟ شايد اگر اينگونه بود، امروز كسي مثل من مي بايست قلم به دست مي گرفت و در دفاع از او و اينكه او نيز حق دارد قواعد بازي خودش را تعيين كند و اينكه اجبار به برداشتن محدوديت خود يك محدوديت است، مي نوشت ... اریک فروم معتقد است که وحشت از آزادی برای کسی که همیشه در بند بوده است چندین برابر وحشتناک تر از وحشت از به بند کشیده شدن برای کسی است که همیشه آزاد بوده است .... (10)


 به نظر من غزل پست مدرن بنابر دلايل زير ناب ترين امكان تبلور فلسفه ی پست مدرن در شعر امروز ايران است:

1)  شجاعت آن در دست گذاشتن بر روي غول دنياي كلاسيك يعني غزل و به بازي دعوت كردن او  و به عهده گرفتن مبارزه در خط مقدم برای شکستن بت واره های ذهنی دنیای کلاسیک ... غزل پست مدرن همانند دیگر عرصه های شعر پست مدرن که فقط به موازات دنیای کلاسیک به حیات خود ادامه می دهند سر توی لاک خود فرو نبرده است ... شاخهای غول را توی مشت خود گرفته است و با فراروی از احکام چند صد ساله ی او شاخش را شکسته است و ظاهرا قصد دارد تا زمانی که کاملا او را از نفس بیندازد به مبارزه ی خود ادامه دهد .

2) سازگار و متناسب كردن مؤلفه هاي غربي پست مدرن هماهنگ و به صورتي كاملا دروني شده با فضاها و ذهنیت شعر ایران ، غزل پست مدرن نه به قواعد خشك و متحجر و از پيش تعيين شده ی شعر كلاسيك فارسي باج داده است و نه به صورت كوركورانه خود را در خدمت زرق و برق مؤلفه هاي غربي قرار داده است و به آنها نیز باج نداده است...  . ( من معتقدم آن دست از پست مدرن كارهاي ما كه به بي راه مي روند ، صرفا از مؤلفه هاي فلسفي و عميق پست مدرن،‌ يك زرق و برق ساده ديده اند، متناسب با آرزوها و ژستهاي روشنفكرانه ی آنها ) (11) 


3) غزل پست مدرن با اين نامگذاري حلقه و زنجيره ی تكاملي شعر ايران را براي بررسي مراحل تحول تاریخی آن در آينده كامل كرد... وجود غزل پست مدرن  در اين عصر پاسخ محكمي خواهد بود به منتقدين و محققيني كه در قرون آينده مي خواهند حلقه ی ارتباطي ميان دو عصر متفاوت هنر ادبي را بيابند ، آنها با وجود غزل پست مدرن ديگر به دنبال يك حلقه ی مفقوده نخواهند بود  . ( کاش کلاسیک کاران ما کمی از این نظر به جایگاه خود فکر می کردند )

4) غزل پست مدرن با هشياري از موقعيت تاريخي امروز و مؤلفه هاي تازه استفاده كرد تا بار ديگر درياچه ی زيباي شعر كلاسيك فارسي را كه مي رفت به يك مرداب و باتلاق بدل شود به حركت و موج در آورد و با اين كار نشان داد كه بيش از آنكه از يافته هاي تازه ی خود براي خود آن يافته ها و مؤلفه ها نگران باشد، نگران ادبيات خود و دلسوز تاريخ ادبي – هنري خود مي باشد كه امروزه به هر حال خواسته يا ناخواسته و به ميراث در دستان ما قرار گرفته است و به جای اینکه سنگ مولفه ها را به سینه بزند
آنها را به خدمت ادبیات بومی خود درآورده است ، غزل پست مدرن مولفه ها را به صورت خام به کار نمی برد بلکه آنها را می جود و به گونه ای که با بافت و پس زمینه ی ادبیات بومی ما برای هضم سازگار باشد می بلعد و به تلاشش برای بهتر عمل کردن در این راه ادامه می دهد ... 

ساختن يك ساختمان تازه در زميني خالي بسيار ساده تر از بازسازي و به روز كردن و دوباره مقاوم سازي ... و در يك كلام دوباره " قابل استفاده " كردن يك بناي باستاني است...

هر چند من خود يك شاعر غزل سرا در حوزه ی پست مدرن نيستم اما همواره به شعراي غزل پست مدرن با نگاه تحسين مي نگرم و غزل پست مدرن را ناب ترين امكان تبلور فلسفه ی پست مدرن در شعر امروز ايران از منظر مسير شناسي تاريخي – اجتماعي آن مي دانم...


يك پيشنهاد:

بياييد ظرفيت و انعطاف خود را افزايش بدهيم و پذيراي تمامي جريانهاي فكري و هنري جاري در اطراف خود باشيم . بياييد دست از اين تصور كه ما به قواعد آسماني و نهايي و بي زمان معيار و سنجش آثار هنري دست يافته ايم، دست برداريم. بياييم اگر نمي خواهيم پست مدرن كار كنيم و از آن بدمان مي آيد، كاري نكنيم كه با توجه به بافت و پس زمينه ی اجتماعي – تاريخي كنوني عملي هزار برابر پست مدرن تر از پست مدرن ترين آثار باشد!‌ بياييد كمي سرمان را از لاي اوزان و عروض بيرون بياوريم و چند لحظه دست از تقطيع كردن هر چه به آن مي رسيم ، برداريم. چند لحظه سرمان را به چپ و راست بگردانيم و ببينيم كه در چه دنيايي در كجاي آن زندگي مي كنيم...

پانوشتها :

(1)  Lyotard
(2) Brautigan
(3) Play & humour Principle
(4) Daivid Cook
(5) carnival way
(6) authoritatively
(7) gestalt
(8) background
(9) hyper-radical

(10) گریز از آزادی – اریک فروم

(11) پست مدرن كار كردن امروزه يك ضرورت تاريخي – اجتماعي است اما نه به صورت كوركورانه و بدون داشتن يك "ذهنيت پست مدرن" ، بحث روی پست مدرن آب – دوغ – خیار ی که در اطراف ما فراوان دیده می شوند و چگونه شناختن آنها نیاز به مقاله ای جدا و کنکاش و بررسی جداگانه ای دارد

/ 139 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رجب بذرافشان

می بخشید بحث را ناتمام رها کردم... بنظرم مقاله ی شما از نظر فلسفی می تواند موثر واقع شود. زیرا جهت هایی را در خود نهفته دارد که می شود حداقل به آن ها فکر کرد. اگرچه غزل معاصر با تمام تلاش هایی که از سوی شاعران غزل سرا صورت گرفته هنوز نتوانسته در برابر اندیشه و تفکرات مدرن انعطاف لازم را نشان بدهد! و این هم بدلیل فرم و قالبی است که یک شاعر غزل سرا مجاب به اجرا و پیاده کردن توانایی ها و خلاقیت خود در آن شکل از پیش آماده است! من فکر می کنم وقتی شعری با یکسری شاخصه خلق و آفریده می شود دیگر قابل تعریف خواهد شد! (حداقل با خواندن و جدا کردن چند مولفه در متن) می توان شعر را به معنا و زبان رساند و قابل خوانش نمود. این مساله در غزل خصوصا در قالب بندی های عروضی مشهود تر است. و در شعر نو ... مشکل به تاویل تن می دهد! یا علی

طلوع

سلام شما هم که ما را با اين مقاله بی تاب کرديد.پس چی شد؟ لااقل سری به من بزنيد نظری بگذاريد که به روزم

حسين شکر بيگی

سلام! هم اين پست رو خوندم هم پست قبلی و بايد بگم برام جالب بود از منظر يک روانشناس اين بحثها را مطرح کردن کار جالبيه! شاد باشی

شاسوسا

يادم نرفته است! گفتي: از هراس باز نگشتن پشت سرم خاكاب نكن گفتي:پيش از غروب بادبادكها برخواهم گشت! گفتي:طلسم تنهايي تو را با وردي از اوراد آسمان خواهم شكست! ولي باز نگشتي و ابر بي باران اين بغض هاي پيابي با من ماند! تكرار تلخ ترانه ها با من ماند بي مرزي اين همه انتظار با من ماند! بي تو من ماندم و الهه شعري كه مي گويند شعر تمام شاعران را انشا مي كند! هر شب مي آيد چشمان منتظرم را خيس گريه مي كند و مي رود امشب اما در اتاق را بسته ام تمام پنجره ها را بسته ام حتي گوش هايم را با پنبه پوشانده ام تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم بگذار الهه شعر به سر وقت شاعران ديگر اين دشت برود! من مي خواهم خودم برايت بنويسم! مي بيني؟ ديگر كارم به جوانب جنون رسيده است مي ترسم وقتي كه گوش شيطان كر از اين هجرت بي حدود برگردي ديگر نه شعري مانده باشد نه شاعري كم كم ياد گرفته ام به جاي تو فكر كنم به جاي تو دلواپس شوم حتي به جاي تو بترسم چون هميشه كنار مني كنار من....ام....

حامد رحمتی

سلام فروس عزيز مرسی از حضورت حتمن فرمايش شما درسته منم به دوستی با شما افتخار می کنم به خاطر این که هدف هنر تعامل و نزدیکی انسانها به یکدیگر است همین و بس

طريق نور

سلام ممنو از متنی که نوشتی و زحمت کشيدی موفق باشی به روزم و منتظرت

شعر پيشرو جوان زنجان

از برزو به دوست انديشمند و مترجمش فدرس سلام واما بعد ... كامنت دوستان عزيزم رجب بذرافشان و حامد رحمتي را خواندم متشكرم از لطفي كه كردند و هم چنين از تو كه اين فضاي باز را بوجود آوردي باز هم در خدمتت خواهم بود قربانت برزو علي پور

علي شهيب زادگان

ارديبهشت توی نگاهت نشسته است وقتی که پلک های شما باز می شود... شب شعر ‹پلك › -ببخشيد بعد از ظهر شعر!!- سه شنبه هيجدهم ارديبهشت در سالن آمفی تئاتر دانشگاه علوم بهزيستی و توانبخشی ساعت ۳۰/۱ تا ۴ برگزار می شود. با حضور و شعر خوانی عبدالجبار كاكايي؛ فاضل نظري؛شهرام ميرزايي؛سمانه طالبي؛محمد مهربان و ... -ضمنا امير مرزبان؛محمد ارثی زاد و مزدك موسوی هم شايد بيايند. آدرس:تهران-اوين-بلوار دانشجو-بن بست كودكيار-دانشگاه علوم بهزيستی وتوانبخشی زمان:۱۸/۲/۸۶ ساعت ۳۰/۱ تا ۴ بعد از ظهر

ونوس رستمی

سلام دوست خیلی خوب...تاریخ مصرف این پست خیلی کمه... چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود(منزوی) برای حفظ تعادل...بروزم...سربزنید و جسارت تازه ای برای روشنی باشید... شاد باشید و امیدوار...

پدرام

بسمه تعالی سلام عرض میکنم خدمت آقای فدروس عزیز شما به تولد کوچکترین و ضعیف ترین غزلسرای دنیای مجازی دعوت شدید ! ( چه افتخار بزرگی ) تولد تولد تولدم مبارک مُبارک مُ با ... از اونجایی که روز تولد من از نظر مراجع تقلید « ایّام الشک » معرفی شده به همین دلیل از شما دعوت می شود در روزهای 27خرداد الی 1 تیر ( بعدشم میتونید بیاید ) به آدرس قید شده در قسمت آدرس اینترنتی مراجعه فرمایید و هدیه های ناقابل خود را تقدیم من بفرمایید !!!! شوخی کردم بابا فقط یه جمله بسه ! ضمنا در همان مجلس نقد شعر هم داریم ( یه غزل یه مثنوی ) امید واریم با قدم های گرمتان دل ِ (( پدرام کوچولو)) را خوشحال کنید . منتظرتان هستم ! قربان شما پدرام کوچولو